النی و عادل رفتن خونه حسابی به خودشون رسیدن و اومدنی رفتن یه سری هدیه برای اسمه و فسقلی جدید خریدن...
رسیدن بیمارستان...
عادل: فادیمه، اسمه بهوش اومد؟
فادیمه: بهوش اومد کمی درد داشت خبر سلامتی بچشو که گفت مسکن زدن وخوابید...
قرار شده بچه رو الان بیارن تو برو کنارش منو النی با بچه میایم پیشتون...
النی: پس بابا اینارو بگیر ببر تا منم بیامـ...
عادل یواش درو باز کرد تا بیدارش نکنه...
وارد که شد انگار دوباره عاشق شد دوبار عاشق این دختر معصوم پر دردش شد...
اومد بادکنکن و خرس کوچولو و شیرینی و شکلات محبوب اسمه رو کنار میز گذاشت
اول پیشونیشو بوسید و بعد موهاشو لای دستانش گرفت و بوسید و بویید و بعد دستشو گرفت و بوسید...
النی و فادیمه عاقا کوچولو رو اوردن...
فادیمه: خب بزار درو باز کنم تو برو داخل...
النی: توهم بیا
فادیمه: منم بعدش میام پسرا هم بیان، شمافعلا خانوادگی کنار هم جمع شین
النی عمه شو بوسید و رفت داخل...
النی: بابا و مامان نا اومدیم
عادل: هیس
النی: عه مامان هنوز خوابه...
عادل: اره
النی: خب پس بیا مینیک رو بگیر
عادل: مینیک لقب خودته به فسقلی نده...
النی: به به...
عادل پسر کوچولو تحویل کرد و یه بوسه هم به پیشونی النی زد...
النی: من یه لحظه برن بیرون باز میام
عادل: باشه
عادل نشست کنار اسمه با یه دست انگشت های کوچیک پسرشو گرفته بود...
و با یه دستش دستای اسمه...
چند دقیقه گذشت و کم کم اسمه بیدار شد
انقدر صحنه قشنگی جلوش بود که هیچ حرفی نزد و کمی در سکوت بهشون نگاه کرد تا اینکه عادل متوجه اسمه شد...
اسمه: یکمم به ما توجه کن اقای پدر...
یه لبخندی رو لبظ نشست و بعدش یه اخمی کرد... یکم صداشو بالا برد
عادل: بازم که سکوت کردی و واقعیت رو نگفتی؟
اقا کوچولو انگار بهش برخورد که سر مادرش داد زده شد و به گریه افتاد
عادل: فکرکنم بدبخت شدم...
اسمه: دیر فهمیدی
اومد یکمی بشینه تا بتونه اونم بچشو بغل کنه درد اذیتش کرد
عادل: یواش یواش تختو کمی بالا اورد و بالش پشتشو درست کرد و دستشو گفت تا کمی راحت تر بتونه جاشو درست کنه...
اسمه: خب پسر کوچولو بده ببینم...
انگار خاطرات بیست سال پیش داشت باز براش اتفاق میوفتاد اما اینبار بچش کنارشه و همسرشم هم پیشش نشسته...
اسمه که چشماش پر اشک شده بود پیشونیشو بوسید و گفت: خوشحالم که اینبار هم با یه حسرت بزرگ مجبور به جدایی ابدی نشستم...
عادل: خب حالا..
اسمه: اسمشو چی بذاریم؟
عادل: خب نظرت چیه؟ دوست داری چی باشه؟
اسمه: النی رو من انتخاب کردم پسرمونو تو انتخاب کن...
عادل: راستش با توجه به اتفاقاتی که گذروندیم یه اسن به ذهنم اومده...
اسمه:اوموت(امید)؟
عادل: ازکجا فهمیدی؟
اسمه: از فادیمه پرسیدم چه اتفاقی افتاده..
عادل: پس توهم با این اسم موافقی؟
اسمه: هرچیزی رو که اقای پدرقبول داشته باشن منم قبول دارم... خوش اومدی اوموت...
النی در زد وارد شد: مهمون نمیخاین؟
اسمه: شما مهمون نیستی که بیا قشنگم و اغوششو برای النی باز کرد و بوسیدش
النی: خب دردت میگیره که؟
اسمه: عب نداره بهترم...
عادل: الکی میگه
اسمه به سمت جلو حرکت کرد که عادلو بزنع که جای بخیه ها حسابی ازارش داد...
عادل با خنده: خب میخای بزنی بگو بیام جلو... اومد جلو
اسمه دید اوموت چشمشو باز کرده...: شانس اوردی اوموت بیدار شد...
عادل: افرین پسر خوبم همیشه باباتو ازدست این مامانت نجات بده...
اسمه زیر زیرکی عادلو نیشگون گرفت...
عادل: عه مگه نگفتی نمیزنی؟
اسمه: قرار بود جلوش کاری نکنم این جلوی چشمظ نبود که...
النی: وسط پاچه گیری دوبارتون، اسم داداشم اوموت شد؟
اسمه: اره قشنگم
عادل: سلیقه باباتو دوست داشتی؟
النی: من سلیقه بابامو خیلی وقته فهمیدم و یه نگاهی به مادرظ انداخت...
عادل: حساب نیست هم دختر و هم پسر سمت مادر رفتن و همگی به خنده افتادن
فادیمه پسرا هم اضاف شدن دایی هم بدو بدو خودشو رسوند...
دایی: پس بالاخره انتظار هام جواب داد...
النی: اره دیگه شما مارو که قبول نداشتین...
دایی یواش زد پشت النی: برای حسودی کردی خیلی زوده ها خانوم خانوم و جوقشنگ اتاق همینطوری ادامه پیداکرد...
پرستار اومد داخل: خب خب بسه بیاین بیرون بیرون ما یکم هوای مادر بچه رو هم داشته باشیم اوموت هم سرجاش خوابوندن...
و همگی رفتن بیرون و عادل هم براس خداحافظی باهاشون بیرون رفت...
عادل درو یواش باز کرد که اگه اوموت خوابه بیدار نشه اما به یه منظره خیلی قشنگ روبرو شد...
اسمه درحال شیر دادن اوموت و خوندن لالایی معروفش بود که چشمای خیس اسمه قفل نگاهه عادل شد...
عادل جلو رفت با انگشتاش اشکشو پاک کرد و سرشو بوسید
عادل: میدونم هنوز غم گذشته رو دلته... ببخشید این بیست سال هیچ کاری برای رسیدن بهت انجام ندادم... پیگیری نکردم که چرا عشق من عزیز من یهویی از من دست کشید...
#part17
@tasacakbudeniz_hilda
Post #35
25
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
- ❤ 1