عادل دوست نداشت جوابشو بده انگار اینده رو دیده و حسابی ترسیده...
پرستار: اقای کوچاری؟
النی: باب تورو صدا میکنه ها...
یهو دیدن بچه رو پرستار اورد بیرون...
عادل بلند شد
خیلی یواش
یواش
قدم برداشت به سمت جلو رفت...
نذاشت پرستار چیزی بگه و حتی بچه هم بغل نگرفت حس میکرد با این میتونه سرنوشتو تغیر بده..
عادل: حال خانوم خوبه...
پرستار: خب حالا اول بچتونو بغل کنین به اونجا هم میرسیم...
عادل یهو صداشو بلند کرد: میگم حال خانومم خوبه؟
بچه شروع به گریه کرد
النی: بابا این چه کاریه... نمیگی بچه میترسه... بچه رو اون جای عادل گرفت و سعی کرد ارومش کنه...
عادل برای اولین بار صورت بچه رو نگاه کرد... خیلی شبیه اسمه بود... دلش لرزید...
بچه رو بغل کرد... حس کرد با این کارش بدجور دل اسمه رو شکسته...
در اتاق باز شد و اسمه از اتاق خارج شد...
عادل: لطفا به لحظه...
عادل با یه دستش بچه رو بغل کرد و با یه دستش دست اسمه رو گرفت بوسید...
نزدیک گوشش شد: اینبار سرنوشت دلش سوخت...
و اینبار عادل حکایتمون از شادی اشک شوق میریخت..
دکتر هم خارج شد و پشت عادل وایساد: خود اسمه خانوم میدونست که ممکنه با حفظ این بچه جونشو از دست بده اما دلش نیومد اینبارم بچشو ازدست بده سر همین سکوت کرد و جون خودشو به خطر انداخت...
الان وضعیتش بهتره، به مروز زمان که بخیه ها هم بهبود پیدا کنه اسمه خانم سابق رو کنارت خواهی داشت...
پسرکوچولومون خیلی بیتابی میکرد عادل تکونش میداد: ممنون خانم دکتر... خیلی ممنون... مدیون شمام...
دکتر: مدیون من نه... مدیون پسرتی...
قلب همسرت وایساده بود هرکاری کردیم برنگشت... تنها فکری که به ذهنمون رسید این بود بچه رو بردیم و روی قلب مادرش گذاشتم... انگار خدا به اشک های این بچه جواب داد...
وقتی مادرش برگشت و صدای ضربان قلبشو شنید... گریه هاش وایساد...
عادل نمیدونست بایددچه حسی داشت باشه بدون گفتن هیچی رفت و روی صندلی نشست... و به پسرشون... یعنی پسر خودشو و اسمه نگاه میکرد...
النی: بنظرم باید بریم یکم به قیافمون برسیم مامان ایطوری مارو ببینه حالش بد میشه ها...
فسقلی رو گفت...
عادل دلش نمیومد ولش کنه انگار دیگه دلش نمیخواست یه ثانیه هم ازش جدا شه
حس اینکه فکرمیکرد پاقدم این بچه بد هست درحالی که جون مادرشو نجات داده داشت وجودشو میخورد..ـ
النی: باید بقیه کارهاش انجام بدن بابا بذار بیرمش...
عادل از روی پتو بوسیدشو تحویل النی داد
عادل: بذار زنگ بزنم بقیه بیان یه چند دقیقه بمونن ما بریم لباسمون رو سریع عوض کنیم....
النی: خوش اومدی داداشی... ممنون که مامانیو برگردوندی... ممنون که نذاشتی حسرت دوبارع رو دلمون بشینه... خوش اومدی خرس کوهی کوچولو🤏
#part16
@tasacakbudeniz_hilda
Post #33
20
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
- ❤ 1