انقدر خسته بود که همین جوری که سرش رو شونه النی بود خوابش برد و گذشت زمانو متوجه نشد...
ولی خب انگار کابوس هاش بعد هفت ماه باز برگشته
اینبار کابوس این طور بود...
پرستار: اقای کوچاری..ـاقای کوچاری...
عادل از خواب پرید...
پرستار: شمایین؟
عادل: بله
پرستار: مبارکه... پسرتون رو تحویل نمیگیرین
عادل با خوشحالی رفت جلو و بچشو بغل کرد...
بوسیدش و حسابی بوییدش...
عادل: همسرم خوبه؟
پرستار: متاسفانه طاقت نیاورد و از دست دادیمش...
عادل از خواب پرید...
پرستار: اقای کوچاری...
#part16_1
@tasacakbudeniz_hilda
Post #32
30
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
- ❤ 1