درد دیگه منظم شده و انگار واقعنی پسر کوچولوی ما برای اومدن عجله داشت
النی: باید نفس عمیق بکشی زیاد به درمانگاهی که این اطراف هسد فاصله ای نمونده تا من رانندگی کنم و به اونجا برسیم...
انگار چشمای اسمه داشت سنگین میشد
نفس هاش به شماره افتاده بود سنگین شده بود...
همین لحظه بود که عادل رسید اما النی انقدر غرق اسمه شده بود اصلا متوجه حضورش نشده بود جوری که استرس گرفته بودتش...
النی: خب مامان من برم راه بیوفتم
عادل نزدیک ماشین شد
اسمه دست النی رو گرفت و نذاشت برع انگار حس میکرد اینبار چشماش بسته شه قرار نیست دیگه چشماشو باز کنه...
اسمه: وایسا
النی: نه مامان نه...
عادل همون جا سر جاش پاهاش قفل کرد انگار یک هو زیر پاش خالی شد و وارد یه چاه تاریک بی انتها شد...
اسمه به صدایی که دیگه بزورمیشد شنید
اسمه: النی، دخت... دخت... دخترم...
النی اشک جلوی چشماشو گرفت...
اسمه: ببخشید برات مادر خوبی نبودم
باعث شدم بیست سال درد بکشی الانم که تازه بهم رسیدیم درد نبود همیشگی مو باید تحمل کنی...
عادل دستشو روی ماشین گذاشت...
النی: مامان نزن این حرفو بزار من برم سوار شم زودتر راه بیوفتیم...
اسمه: اما برات یه دردسر بزرگ دارم...
خرس کوهی بزرگ و کوچیکو اول به خدا و بعد به تو میسپارم... مراقبشون باش... مراقب عادل بیشتر باش... نذار زمین بخوره... زمین خورد دستشو بگیر و بل... بلن... بلندش کن...
النی دیگه طاقتشو نداشت مادرشو تو اغوشش گرفت
اسمه با صدای ضعیف و زمزمه گویان: خیلی دوستون دارم، کاش سرنوشت کمی مهربون تر بود...
و سرش روی شونه النی خم شد...
درهمین حین عادل اومد جلو و سر خم شده اسمه رو دید...
عادلی که هیچ کی نمیتونست زمین بزنتش
اما بازم درد اسمه به زانو دراوردتش...
مات مبهوت زیبایی معصومیت زنی بود که حس میکرد بازم قراره از دستش بده...
اما اینبار نه بیست سال نه یک ماه... برای همیشه...
النی: من نمیذارم تو مارو ول کنی به عقب تکیه دادتش و اومد که پیاده شه دید باباش طوری به مادرش نگاه میکنه که انگار اخرین دیداره...
#part14
@tasacakbudeniz_hilda
Post #29
17
Forwarded from 𐙚 ᴛʙᴅɪʀᴀɴ 𐙚 (ꜰᴀᴛᴇᴍᴇʜ)
- ❤ 1