شب انتخابات است. با یکی از دوستان قدیمی و صمیمی ام رفته ایم به کافه ای در باغ موزه نگارستان. همان جایی که قتل گاه قائم مقام فراهانی است و مکان سابق دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران.
در مورد شرایط زندگی و جامعه صحبت می کنیم و طبیعتاً در مورد انتخابات. یکی از ما فردا رای می دهد و آن یکی رای نخواهد داد. هیچ یک سعی در راضی کردن دیگری به رای دادن یا رای ندادن نداریم. هر دو همعقیده ایم که اوضاع از هر جهت خوب نیست و نگران کننده است. هر دو معتقدیم که کنش هایمان از روی استیصال است و نمی دانیم که آیا واقعا در تغییر شرایط تاثیری دارد یا نه! نشسته ایم و نگاه می کنیم که چگونه میانسالی مان از پس گذشته ها سر رسیده است. دیروزها چگونه ما را به امروز رسانده اند و امروزها چگونه به فرداها ختم می شوند. احساس می کنیم که در دل یک ساختار سخت و متصلب گرفتار شده ایم و عاملیت هایمان توان چندانی برای مقابله با این ساختار و تغییر آن را ندارند.
با اینکه هر یک تصمیم متفاوتی در مورد مواجهه با صندوق رای گرفته ایم اما به خوبی می دانیم که در دل یک برهه تاریخی خاص قرار داریم که خواه ناخواه نتایج و پیامدهای مشخصی را بر زندگی ما تحمیل خواهد کرد.
سالهای گذشته را به یاد می آوریم که چگونه در شب ها و روزهای منتهی به انتخابات پرشور و پر هیجان بودیم. جوان بودیم و شرایط جامعه نیز به گونه ای بود که اندیشه تأثیرگذاری و تغییر شرایط را در ما ایجاد می کرد. یاد سالهای دهه های ۸۰ و ۹۰ افتادیم. پرانرژی بودیم و امیدوار! بر خلاف امروز که بی رمقیم و ناامید! گویی همه چیز تغییر کرده است و رویاهای ما هیچ یک به تحقق نپیوسته اند! چه می توان کرد؟! باید صبور بود و بار سنگین هستی را به دوش کشید. فردا روز انتخابات است. فردا یکی از ما رای می دهد و آن یکی رای نخواهد داد! اما آیا رای دادن یا رای ندادن ما چیزی را تغییر می دهد؟! من فکر نمی کنم، اما می توان همچنان منتظر ماند و به معجزه ها دل بست!
رضا تسلیمی طهرانی
@taslimi_tehrani
Post #979
1.63K