زندگی ما را، زندگی خانوادهٔ مرا میتوان به دو دوره قسمت کرد؛ پیش از ۸۸ و پس از آن. پیش از ۸۸ ما مثل تمام آدمهای این مملکت و دیگر ممالک، غم و شادی و تلخی و شیرینی دیده بودیم. عروسی و عزا دیده بودیم. هم رقصیده بودیم و هم گریسته بودیم.
شاید فکر میکردیم که دیگر دنیا هر آنچه باید به ما بیاموزد را آموخته است. اما زهی خیال باطل!
نمیخواهم شرحی احساسی از مرگ سعید بنویسم. سعید، برادرم سال ۸۸ مُرد. روز ۲۹ بهمن و ساعت درست ۱۲ شب.
و بدین ترتیب ما پا گذاشتیم به دورهٔ بعد. خانواده ما از آن روز تا اکنون در تمام اتفاقاتي که از سر گذرانده است، هر حالی که داشته است، هر جایی که رفته است، بی یادِ سعید و درد و داغ او نبوده است. ما از داغ و درد او همگی به نوعی بیمار و افسرده شدهایم؛ بهویژه مادرم و پدرم.
داغِ جوان در زندگی آدم را میسوزاند و در مرگ هم همراه آدم میآید:
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید
که میرویم به داغ بلندبالایی...
https://t.me/tanidezedel
Post #73
1.14K