🔹️تنیده زِ دل🔹️
"متافیزیکِ سیاه"
امروز یکی از دانشجویانم در کلاس، در بابِ "بوف کور" سخن گفت. گزارشی از متن و پس از آن سخنانی پراکنده و شکسته-بسته در تحلیلِ آن.
پس از یک ساعت، وقتی به چهره-ی دانشجویانم نگریستم، پُر بود از پرسش و ابهام. باید چیزهایی می-گفتم امّا وقت، سخت تنگ بود.
پیش از این در بابِ هدایت، سخن گفته بودیم و تا اندازه-ای از زندگی و آثار و افکارش آگاه شده بودیم؛ امّا "بوف کور"، مهمترین اثرِ او، پیچیده-تر به نظر می-رسید و لابد آقای معلّم باید در فرصتی بس اندک، تا اندازه-ای پرتو نوری بر این تاریکی می-افکند.
به بچه-ها گفتم: وقتی بچه بودم، شاید هفت-هشت ساله، از یکی از خویشان ام شنیدم که هر که "بوف کور" بخواند، خودش را خواهد کُشت.
گفتم: شما هم چنین حرفهایی را شنیده اید؟ شماری اندک (کمتر از آن که تصوّر می-کردم) به نشانه-ی تایید سر تکان دادند.
از بچه-ها پرسیدم: پیش از این چه کسانی "بوف کور" را خوانده-اند؟
سه نفر خوانده بودند. گفتم: چه حسّی داشتید؟ احساسِ یاس؟ پوچی؟ به خودکشی فکر کردید؟
گمان کنم جواب واضحی نشنیدم. بیشتر سخن از گیجی بود.
گفتم به نظر می-رسد دو چیز در متن، در نگاه نخست توجه ما را جلب می-کند: پیچیدگیِ روایت و فضای سیاهِ وهم-آلود و دلهره-آورِ داستان.
گفتم اگر بخواهم به فشردگی و کوتاهی بگویم هدایت در این اثر چه کرد شاید بتوانم چنین گفت:
هدایت روایتِ میراثیِ خود از متافیزیک را خوش نمی-داشت. او آشکار و پنهان، متافیزیکی را که دین و مذهبِ آباء و اجدادش عَرضه می-کرد، به سخره می-گرفت. حنایِ این روایت دیگر برای او رنگی نداشت.
امّا هدایت یکسره نتوانست به انکارِ "متافیزیک" بپردازد. او "جهانِ دیگری" دیگرگونه آفرید. متافیزیکی سیاه و بغرنج و پُر-گره البته نه بی-سر-و-ته!
درآمیختنِ آگاهی-هایی که او از روایتِ هندوان و بوداییان از متافیزیک (حلول و تناسخ و ...) داشت، به علاوه-ی آنچه از آراء فلاسفه و روانشناسان درباره-ی انسانِ نر-ماده (کامل) می-دانست و پاره-ای چیزهای دیگر، با تجربه-های عمیقِ خودکاوی او در نوشتنِ این اثر و فرورفتن در اعماقِ تاریکِ درون به ریسمان کلمات، روایتی جادویی و تراژیک از جست و جوی انسان به دنبال خویشتنِ خویش، آفرید.
جست و جویی که همچون جست و جوهای صوفیانه به دیدنِ آن "فرامنِ نورانی" ختم نشد بلکه در زمینه-ای تاریک به مرگ و خون و جنون رسید. چراکه دیگر آن "پیرانِ نورانی" که روزگاری دراز، مطلوب و محبوبِ طالبان بودند و در لامکان، پرواز می-کردند، نتوانسته بودند از گذرگاهِ "جهات" پا به عرصه-ی این جهانِ مدرن، بگذارند. شاید هدایت کوشید به هر ضرب و زوری که شده ایشان را بدین عرصه فرود آورد امّا دریغ که در این فرودِ نابجا، ایشان بدل به لَکّاتگانی پست شدند.
برای ایضاحِ بیشتر گفتم در عالم انتزاع می-توان سه گونه انسان را تصور کرد:
نخست انسانی که روایتِ سنتی-میراثیِ نیاکان خود از متافیزیک را پذیرفته است؛ آسوده و پاکیزه.
دوم کسی که مطابقِ روایتِ فلسفی-علمیِ مدرن، متافیزیک را نمی-پذیرد و در بهترین صورت، در بابِ آن سکوت می-کند.
سوم آنکه در برابر از دست دادنِ آن روایت سنّتی-میراثی، روایتی دیگر می-آفریند.
و هدایت از این گروه سوم بود. او روایتِ "رضاقلی خان"* را نپذیرفت؛ روایتِ پرواز فرشتگان در آسمان-های نورانیِ هژده هزار عالم را؛ صادق خان روایتِ خود را آفرید. روایتی تاریک، وهمناک، خون آلود و آخرالزمانی از نگریستن در آینه.
*رضاقلیخان، پدر-جدِّ مشهور هدایت؛ درگذشته به سال ۱۲۸۸ ق. و صاحب آثاری چون "ریاض العارفین" و "مجمع الفصحاء".
#صادق_هدایت
#بوف_کور
https://t.me/tanidezedel
Post #7
939