اَدای دِین به استاد عثمان
استاد عثمان محمدپرست در سالهای آغازین قرن گذشته، یکی دو سال پس از انقراض قاجاریه، در خواف به دنیا آمد (۱۳۰۷).
خواف از آن روزگار تا امروز (۱۴۰۱)، سرگذشتی پر فراز و نشیب داشته است؛ اگر بخواهیم تمام این تحولات را به کوتاهی و بسیار فشرده بیان کنیم، میتوانیم گفت که خواف از تولد تا مرگ استاد عثمان (در طول یک قرنِ گذشته) از شهری بسیارکوچک و سنّتی و فراموششده، به شهری در حال توسعه (توسعۀ نامتوازن و ناقص)، تأثیرگذار در اقتصاد (در صنایع معدنی) و درگیر میان سنّت و مدرنیسم، بدل شده است.
در نیمه نخست قرن چهاردهم شمسی، همچنان که استاد عثمان و همروزگارانش به میانسالی خویش نزدیک میشدند، روزگار مردم خواف کمکم از مدرنیسمِ حکومتی و ابزارهای مدرنی که میتوانستند، زندگی را آسانتر کنند، متأثر شد. مردمی که زندگی سخت و دشوار قرون گذشته را دیده بودند و به یاد داشتند، شکرگزار و قدرشناس این تحولات تازه بودند.
برافتادن قاجاریه و تغییر شکل حکومت از حاکمان و اربابان قدیم به بخشداران و فرمانداران جدید، ورود نخستین موتورسیکلتها، اشغال ایران در ۱۳۲۰ توسط نیروهای روسی و انگلیسی (آنگاه که استاد عثمان نوجوانی ۱۳ ساله بود)، ورود نخستین رادیوها و اتومبیلها، کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و مشهور شدن مردم خواف به طرفداری از دولت مصدّق، آمدن اولین کامیونها و پس از آن اصلاحات اراضی (اواخر دههٔ ۴۰ همزمان با چهل سالگی استاد) و تبعات بسیار آن، مهمترین رخدادهای نیمه نخست قرن گذشته (از ۱۳۰۰ تا ۱۳۵۰) بودند که هنوز هم خاطراتی از آنها در ذهن و بر زبان بزرگان و ریشسفیدان خوافی، هست.
استاد عثمان در این روزگار، نوجویی و بلندپروازی خود را در آموختن رانندگی با ماشینهای سنگین و آوردن این نوع ماشینها به خواف نشان داد. او با این کار، خود و شهرش را با شهرهای بزرگتر و انسانهای دنیادیدهتر آشنا کرد.
خواف که در نیمه نخست قرن چهاردهم آغوش خود را با امیدواری به روی دنیای مدرن گشوده بود، کمکم سرعت تحولات زندگی در دنیای مدرن را درک میکرد و میدید که در راه زدودن محرومیتهای تاریخی خود، راهی دراز پیش رو دارد و برای همپا شدن با جهان جدید، غل و زنجیرهای تاریخی فقر و رنج را باید از پا بگشاید امّا وقوع انقلاب اسلامی و پس از آن جنگ تحمیلی ۸ ساله، چندان فرصت و مجالی برای رسیدگی به وضعیت شرق، نگذاشت. شرق ایران گرچه به ظاهر در جنگ آسیب ندیده بود، چهرهای بسیار محروم و جنگزده و توسعهنیافته داشت.
در این دوره استاد عثمان نقشی بیبدیل ایفا کرد و زمانیکه هنوز ارتباطات گسترده اینترنتی و جذابیت خیرهکنندهٔ معادن سنگآهن خواف، وجود نداشت، (در دهههای ۶۰ و ۷۰) رنج و فقر و محرومیت خواف را و البته تمامی شرق ایران را در نغمههای غریوگونه و فریادهای پُردرد دوتارش، به گوشها و قلبها رساند.
او در این دوران در محافل فرهنگی و عملگرایی همچون "جامعه یاوریفرهنگی"، شمع جمعها شد تا نخستین گامهای مهم توسعه (مدرسهسازی و اشاعه آگاهی) برداشته شود. استاد عثمان در آن روزگار همهجا خود را عثمان خوافی معرفی میکرد تا هم ریشهٔ خویش را نشان دهد و هم نام شهر فراموششدهٔ خود را بر سر زبانها اندازد.
دریغ که در آن روزگار قدر و هنر استاد را ما همشهریان او کمتر میشناختیم. استاد عثمان همیشه از این قدرناشناسی گله داشت امّا آن تلاشها و بذرافشانیها ضایع نماند و خوشبختانه در دهههای پایانی قرن ۱۴، استاد زنده ماند و بارها تجلیل و تشویق شد.
خواف در آخرین دههٔ عمر استاد، تا اندازهای از آن رنجها و محرومیتهای تاریخی، رها شد و خار فقر را از پا برآوَرد و استاد عثمان هم دِین خود را به زادگاه خویش اَدا کرد، امّا اینک که او رفته است و دیگر به دنبال محملِ زمان قدم نمیزند، ما اهل خواف، باز هم نیازمندِ شنیدن آن نغمههای محزون و آن فریادهای دردمندیم چراکه در آستانهٔ قرن جدید، خارِ بیآبی اینبار نه بر پا، که بر دلِ دشتِ تشنهٔ خواف، نشسته است و بحران آب بزرگترین مشکل خواف در قرن پیشِ رو خواهد بود.
به پا گر خَلَد خاری، آسان برآرَم
چه سازم به خاری که در دل نشیند؟
https://t.me/tanidezedel
Post #68
1.05K