جهانِ مُنزّه غزلهای سعدی
من هرگز نتوانستهام خودم را راوی غزلهای سعدی ببینم.
هرگز آن موقعیتِ نامفهوم و دورازدسترس و منزّه را که راوی این غزلها مؤمنانه و مؤدبانه و خالصانه و لطیف و عفیف و خاکسار و پاکباز و هیچگونه و تُنُکوجود، معشوق محترم و بالانشین و خداگونۀ خویش را خطاب میکند و عنان هست و نیست و بود و وجودِ خود را در کف اختیار و غمزه و مراد او میگذارد، بهتمامی و وضوح، درک نکردهام.
هنگام خواندن این غزلها، تنها در خیال من، رنگهای روشن و صدای ملایم آب نقش میبندد. رنگهایی در زمینۀ هیچِ آبیِ آسمان و آب زلال جویباری در دشتهای نامرئیِ شیرازِ نادیدنیِ ذهنِ من.
این «دوستِ» سعدی، هرکه باشد، خدا یا بنده، نمیتواند جز در دوردستِ خیالی منزّه، وجود داشته باشد. این «دوست» را نمیتوان به بینندگان دید. در جهان محسوس و ماده، فقط قوۀ سمع و لمس میتوانند «دوست» را دریابند. صدا و جنسِ این کلمه، بیشک مخمل است. مخملِ خالص.
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
هزار جانِ عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دامِ تو الفت گرفت مرغ دلم
که یاد مینکند عهد آشیان ای دوست
گَرَم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟
بهراستان که بمیرم برآستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کفِ دست
بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد و خاکم به باد ریزه شود
هنوز مهر تو باشد در استخوان ای دوست
جفا مکن که بزرگان به خردهای ز رهی
چنین سبک ننشینند و سرگران ای دوست
به لطف اگر بخوری خون من روا باشد
به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست
مناسب لب لعلت حدیث بایستی
جواب تلخ بدیعست از آن دهان ای دوست
مرا رضای تو باید نه زندگانی خویش
اگر مراد تو قتلست وارهان ای دوست
که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد؟
به دوستی که غلط میبرد گمان ای دوست
که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار
ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
https://t.me/tanidezedel
Post #66
2.83K