سخن تازهای نیست اینکه یکی از دلایل تفأل به دیوان حافظ، آن است که در آن واژگان و عبارات و مفاهیمِ امیدبخش، مثل ستارگان آسمان، پراکندهاند. و عطر سخاوتمندشان از سدههای دور، میآید و مشام جانِ تشنه و حیران و خستۀ ما را، مینوازد و آبی میدهد.
دریغ و هزار دریغ، نور امیدی که در ته دالان زمان دیده میشد (یا ما توهم میکردیم که دیده میشود) هر روز نه بلکه هر لحظه کمرنگتر و کمرمقتر میشود.
بسیاری از کسان که ایشان را انسانهایی استوار و شادمان و خرّم میدانستم و میشناختم، این روزها (که بیش از هر زمان دیگری که در چهل سال عمر خویش به یاد میآورم، سرد و سیاه و امیدسوز اند) ناباورانه نومیدند.
این روزها صداهایی تازه از ته دالان تاریخ میشنوم. صدای آن کسان را که هرگز هیچکس آب شدن و قطرهقطره چکیدنشان را ندید و نشنید. صدای آن اندوهبارانی را که شانههاشان زیر آوار غربت و حسرت و ستم، خمید و پوسید.
دریغ و هزار دریغ، گویی به راستی هرگز دیگر راهی به رستگاری و فراغ ختم نخواهد شد.
در این روزهای سخت، سخت همچون دل سنگها و سگها، آن کلمات امیدبخشِ دیوانِ حافظ هریک در چشم من، غنچهایست خونچکان و گریان.
آب حیوان تیرهگون شد، خضر فرخپی کجاست؟
خون چکید از شاخ گل، ابر بهاران را چه شد؟
https://t.me/tanidezedel
Post #65
946