شاهکارهای نظامی پادشاهان حُسن اند؛ بر سریر سلطنتِ زیباییِ خویش تکیهزده. فارغ از نابینایی و کوری من و ما امروزیان. گنجهای جاودان و گوهرهای درفشان.
پنج گنج نظامی هر یک باغی است به رنگی و به بویی، یگانه و بیتکرار. هر یک سمفونیایست در مایهای و در حالی و هوایی.
چه باک اگر در روزگار وزوز زنبورهای پوچ صفحات مجازی، کسی را گوشی برای شنیدن آن نغمههای فاخر نیست.
باری در میان آن سمفونیهای دلکش، دل غمدیدۀ من میلی غریب دارد به لیلی و مجنون. داستان عاشقانۀ مشهوری که شاعر ساحری همچون نظامی با آنچنان مهارت و استادیای آن را روایت کرده است که وجودِ مرا لبریزِ رشک و اشک و تحسین و شور و اندوه میکند.
لیلی پیش از مجنون مرده است و اینک حالِ مجنون و عاقبت کار او به روایت نظامی:
انگشتکشِ سخنسرایان
این قصه چنین برد به پایان
کان سوختهخرمنِ زمانه
شد خرمنی از سرشکدانه
دستاسِ فلک شکست، خردش
چون خرد شکست باز بردش
زانحال که بود زارتر گشت
بیزورتر و نزارتر گشت
جانی ز قدم رسیده تا لب
روزی به ستم رسیده تا شب
نالنده ز رویِ دردناکی
آمد سویِ آن عروسِ خاکی
در حلقۀ آن حظیره افتاد
کشتیش در آبِ تیره افتاد
غلطید چو مورِ خستهکرده
پیچید چو مار زخم خورده
بیتی دو سه زارزار برخواند
اشکی دو سه تلختلخ بفشاند
برداشت بهسوی آسمان دست
انگشت گشاد و دیده بربست:
«کای خالق هرچه آفریدهست
سوگند به هرچه برگزیدهست
کز محنتِ خویش وارهانم
در حضرتِ یار خود رسانم
آزاد کنم ز سختجانی
وآباد کنم به سخترانی.»
این گفت و نهاد بر زمین سر
وان تربت را گرفت در بر
چون تربتِ دوست در برآورد
«ای دوست!» بگفت و جان برآورد
او نیز گذشت از این گذرگاه
وان کیست که نگذرد بر این راه؟
راهیست عدم که هر چه هستند
از آفت قطع او نرستند
ریشی نه که غورگاه غم نیست
خاریدۀ ناخن ستم نیست
ای چون خرِ آسیا کهنلنگ
کهتابِ تو رویِ کهربارنگ
دوری کن از این خراسِ گردان
کو دور شد از خلاصِ مردان
در خانۀ سیلریز منشین!
سیل آمد! سیل! خیز! منشین!
تا پل نشکست بر تو گردون
زین پل بجهان جمازه بیرون
در خاک مپیچ کو غباریست
با طبع مساز کو شراریست
بر تارکِ قدرِ خویش نِهْ پای
تا بر سر آسمان کنی جای
دایم به-تو-بر جهان نماند
آن را مپرست کان نماند...
https://t.me/tanidezedel
Post #63
974