TGViewer
🔹️تنیده زِ دل🔹️ 🔹️تنیده زِ دل🔹️ @tanidezedel · 538 subscribers
Post #18 1.51K
🔹️تنیده زِ دل🔹

دیدارِ دوباره با انوشیروان⁦‌*

نمی‌خواهم مدعی شوم از کودکی عاشق شعر و ادبیات بوده‌ام؛ شاید بتوانم بگویم بیش از هر چیزی در کودکی شیفتۀ «خیال» و «خیال‌بازی» بودم؛ می‌توانیم هر تعبیری از این شیفتگی داشته باشیم.
اما چند خاطره از کودکی من به «شعر»، گره خورده است؛ یکی از آنها مربوط می‌شود به شعری که در پی، نقل کرده‌ام؛ شعری که آن وقت‌ها نام شاعرش را نمی‌دانستم.
این شعر را من شاید چند باری از زبان پدرم شنیدم؛ او گاه، در میهمانی‌های خانوادگی، این شعر را به لحنی حکمت‌آمیز، در جمع دوستانش می‌خواند و من که چیزی از حکمت نمی‌دانستم، مسحور و مبهوتِ موسیقی و تصویرها و گفتگوهای آن می‌شدم.
من خود را در کنار آن مرد دهقان می‌دیدم؛ مردی که لباسِ پدربزرگم را به تن داشت؛ لباسی که همۀ پیرمردان خراسان، در بر می‌کردند؛ کرباسِ سفیدِ پاکیزه. پیرمرد، بیلی به دست داشت و جوزهایش را در زمین می‌کاشت. پیشانیِ عرق کرده‌اش در آفتاب برق می‌زد و او همچنان که بیل در زمین فرو می‌کرد، لبخندی به لب داشت. گاه دست از کار می‌کشید و به آفتاب نگاهی می‌انداخت. در این‌هنگام، گنجشکان می‌آمدند، لحظه‌ای روی دستۀ بیلش می‌نشستند و باز به سرعت پرواز می‌کردند.

به بالا که نگاه می‌کردم، برقِ نگینِ درشتِ سرخ‌رنگِ تاجِ پادشاه، چشمم را می‌زد؛ خورشید دقیقاً از روی سرِ شاه بر من می‌تابید و من چهره‌اش را به‌وضوح نمی‌دیدم. پادشاه، با آن لباس‌های زرقی-برقی‌اش از بالایِ اسب به پیرمرد می‌گفت:

تو که بعد از دو روز خواهی مرد
گردکان کِشتَنَت چه کار آید؟!

من اندکی از پادشاه می‌ترسیدم چون نمی‌دانستم «گردکان» چیست. البته خوشبختانه شاه مرا نمی‌دید و پیرمرد، تا آنجا که به خاطر دارم، هرگز به چشمان من نگاه نکرد؛ گویی مرا نمی‌بیند امّا مهربانیِ بی‌دریغ‌اش، تمام رویای مرا پُر از آرامش می‌کرد.
من با گوش‌هایی تشنه‌تر از گل‌های لالۀ صحرایی در بهارهای بی‌باران، در اوج و فرود کلمات تاب می‌خوردم و در رویای خود سرخوش و گیج و سرمست می‌شدم و در ساعت‌های پایانیِ آن میهمانی‌ها، سر بر زانوی پدر، خواب پیرمردِ دهقان را می‌دیدم.

«کسری و دهقان»

شاه انوشیروان به موسمِ دِی
رفت بیرون ز شهر، بهرِ شکار
در سرِ راه دید مزرعه‌ای
که در آن بود مردمِ بسیار

اندر آن دشت، پیرمردی دید
که گذشته است عمر او زِ نَوَد
دانهٔ جوز در زمین می‌کاشت
که به فصلِ بهار سبز شود

گفت کسری به پیرمردِ حریص
که چرا حرص می‌زنی چندین‌؟
پای‌هایِ تو بر لبِ گور است
تو کنون جوز می‌کنی به زمین‌؟!

جوز، چهل** سال عمر می‌خواهد
که قوی گردد و به‌بار آید
توکه بعد از دو روز خواهی مُرد!
گردکان کشتنت چه کار آید؟‌!

مردِ دهقان به شاه کسری گفت
مردم از کاشتن، زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند

‌گفت انوشیروان به دهقان، زه!
زین حدیثِ خوشی که کردی یاد
چون چنین گشت شاه‌، گنجورش
بدره‌ای زر به مردِ دهقان داد

‌گفت دهقان، مرا کنون سخنی‌ست
بو که افتد پسند و مُستحسَن
هیچ دهقان ز جوزبُن در عمر
بر نچیده است زودتر از من‌!

‌گفت کسری‌ زهازه! ای دهقان
زین دوباره حدیثِ تازه و تر!
هان به پاداشِ این سخن بِستان
از خزینه دو بدرهٔ دیگر

کشور آباد می‌شود چون شاه
با رعایا کند به مهر، سلوک
خانه، یغما شود ز جهلِ رییس
مُلک، ویران شود ز جورِ مُلوک.

#ملک_الشعرا_بهار

*این روزها در نشست‌های درس‌گفتارهای شاهنامۀ شاهرود، بخش‌های مختلفِ پادشاهیِ انوشیروان را می‌خوانیم؛ این رویا از این رو به یاد آمده و مکتوب شده است.
**در نسخه‌های چاپی دیوان بهار، به جای «چهل» (که پدر آن را به کشیدگی «چل» می‌خوانْدْ)، «ده» آمده است.

https://t.me/tanidezedel
Telegram 🔹️تنیده زِ دل🔹️ یادداشت‌های پراکندۀ نویدِ فیروزی (معلّمِ ادبیات فارسی) نقد و نظر: https://t.me/Navidfiruzi
More from @tanidezedel
  1. Sep 3, 2026مُقریْ غیبی، پدرِ عبدالرحمان ما، اغلب، آدم‌های گذشته را نه آن‌گونه که به‌راستی بوده‌اند، ب…
  2. Sep 3, 2026من و مُقریْ غیبی، پدرِ عبدالرحمان
  3. Aug 24, 2026خندۀ خسرو* پیشکش به عاطفه طیّه خسروپرویزِ (حدود ۵۷۰–۶۲۸م) جوان در آغاز پادشاهی با چالش‌های…
  4. Aug 12, 2026در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم» (بخش دو از دو) شادی مضاعفِ پدر مریم از صدور فرمان مش…
  5. Aug 12, 2026در زیبایی و نارواییِ «سه تابلوی مریم» (بخش نخست از دو) اندکی بیش از صد سال پیش، در مردادما…
  6. Aug 6, 2026هر آن کس که دارد هُش و رای و دین پس از مرگ بر من کند آفرین...
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →