🔹️تنیده زِ دل🔹️
دلخوری از محمّد پسرِ منوّر
متن-ها چه بسیار رازهای نگفته و اشارت-های پنهانی دارند.
انجمن دوستدارانِ حافظِ شاهرود، مجمع گروهی از اهالی فرهنگ و هنر این شهر است که نشست-هایی هفتگی دارند. اغلبِ این عزیزان در راه فرهنگ، موی سپید کرده-اند و همچنان شیفته-ی شنیدن و گفتن در ادب و هنر این آب و خاک اند.
من -که به سال و فضل و تجربت به مثابتِ فرزند ایشان ام- افتخار داشته ام چندین جلسه، در خدمتِ ایشان به بازخوانیِ "اسرار التوحید" بنشینم.
واپسین نشستِ ما چند روز پیش بود در حسینه-ی تاریخی و زیبای "برنجی"؛ و من مشغول خواندنِ بخشی از مقدمه-ی کتاب بودم که مصنّف در آن به ذکر محامد "حضرت پادشاه اسلام" پرداخته است تا اثر ارجمند خود را بدو پیشکش نماید. این پادشاه که در سالهای ۵۶۹ تا ۵۹۹ ق. بر نواحیِ وسیعی از شرق و شمالِ شرقیِ ایران-زمین فرمان می-رانده، ابوالفتح محمد بن سام نام داشته است. پادشاهی از سلسله-ی غوریان که در پیِ خوابی از مذهب ابوحنیفه به مذهب شافعی (مذهبِ صوفیانی چون ابوسعید و نواده-اش محمّدِ منوّر) درمی-آید. باری آن لقب-هایِ به رشته-کشیده را می-خواندم "سلطان معظّم، شاهنشاه اعظم، مالک رقاب الاُمَم، مولی ملوک العرب و العجم، مغیث العباد، ظل الله فی البلاد، ناصر اولیاء الله، قاهر اعداء الله..." و البته ترجمه می-کردم که تنی چند از دوستان را طاقت برسید و زبانِ اعتراض به پرسش گشوده شد که "چه لزومی دارد که ما این القاب را بخوانیم و بشنویم و اصلاً آیا زیبنده است که نویسنده-ی کتابی عرفانی و تا این اندازه عزیز در چشمِ ما، چنین به مدحِ یک پادشاه، زبان و عِرض بیالاید؟"
در تمام لحظه-هایی که همهمه و سخن در این باب برپا بود، همچون همیشه، به لبخند، سخنان ایشان را شنیدم؛ آنگاه لحظه-ای درنگ کردم؛ کمی آب خوردم و چون همگان خاموش شدند، گفتم:
نخست آنکه من بشخصه از کسانی نیستم که مدح و شعر مدحی را "داغ ننگ بر چهره-ی ادب فارسی" می-دانند. در نگاه من قصیده-ی مدحی، ژانری بی-نظیر و بی-بدیل در شعر کلاسیک است. با قواعدی ویژه در ساختار و زیبایی-شناسی؛ و آنکه با بوطیقای شعر کهن، خوگرفته باشد، می-تواند زیبایی باشکوه این ژانر را احساس کند و به خواندن این قصاید غَرّا، شور و شعفی حماسی، در خویش برانگیزد.
دیگر آن که فارغ از انگیزه-های پنهان و قدرت-طلبی-های آشکار، باید به نتایج ارزشمندِ حمایت پادشاهان از شاعران و مصنّفان، به دیده-ی منّت نگریست؛ و البته نباید فراموش کرد که برخی از آن مالک-رقابان شاید به راستی سزاوارِ ستایش بوده اند.
خرد و درایت و دوراندیشیِ ابوبکرِ سعد (ممدوح سعدی) که با مغولان از درِ صلح درآمد و به افراشتنِ "سدّ یاجوجِ کفر" "از زر"، فارس را در فتنه-ی مغول نجات داد، آیا به راستی موجبِ تحسین و تمحمید و تمجید نیست؟
و نکته-ی دیگر اینکه ما از اینسویِ زمان و در شرایطی از بُن و یکسره متفاوت، چگونه می-توانیم در بابِ کسانی سخن بگوئیم که کمتر از جزئیاتِ زندگی و روزگارشان می-دانیم؟
ما چه می-دانیم که محّمد منوّرِ در-راه-مانده و کهن-سال آنگاه که در غربتِ هرات، سرمایه-ی عمرِ خود را برای پیشکش کردن به پادشاه اسلام، بازنویسی می-کرد، چه حال و روزی داشت؟
آیا می-توانیم از این فاصله-ی دور فریاد بزنیم که "ای پیر! شرم نداشتی که چنین خود را خوار کردی؟!".
نمی-توانیم. به هیچ وجه!
قهرمانان ذهنیِ ما انسان بوده-اند. نیازمندِ خورد و خواب و خلا. درست همانند خود ما!
آنگاه درافزودم که راستش من فکر می-کنم محمّدِ منوّر حال و روز خوبی نداشته امّا آنچه در پایانِ بحثِ اهداء کتاب آورده است، در نگاه من، حاوی اشارتی است:
"حَسبُنا الله وَحدَه وَ هُوَ نِعمَ المَولی و نِعمَ المُعین".
محمّدِ منوّر در آوردنِ این سخن، به پادشاه روزگار خویش و به ما از آن سویِ زمان، پیغامی پوشیده داده است. این صوفیِ سختی-دیده و سرد-و-گرم-چشیده "گرچه گرد-آلودِ فقر" بوده، استغنایِ خود را چنین در پرده، زمزمه کرده است: "و بسنده است ما را خداوند به تنهایی و او نیکوترین مولی و بهترین یاوران است*."
#محمد_بن_منور
#اسرار_التوحید
*ترجمه-ی برگرفته از تعلیقاتِ استاد دکتر شفیعی کدکنی -حَفِظَهُ الله- بر اسرارالتوحید.
https://t.me/tanidezedel
Post #11
740