سیاست از این حیث مثل هنر است. هم در هنر با مسئلۀ بازنمایی (representation) طرفیم و هم در سیاست. هنرمند میخواهد جهان بیرون را بازنمایی کند اما برای بازنمایی او همیشه نوعی مازاد وجود دارد که تویِ قاب تصویر نمیآید. بازنمایی کلگرایانه (holistic) اساساً شدنی نیست. قیمت بازنماییِ X و حضورش در قاب تصویر، حذف و طرد Y است.
در سیاست هم همین وضع را داریم. سیاستمدار قرار است خواست سیاسی مردم را بازنمایی (نمایندگی) کند. اینکه سیاستمدار نمایندۀ گروه X باشد، یعنی دستکم از برخی جهات نمایندۀ گروه Y نیست. نمایندگی جمیع مردم از جمیع جوانب توهم حکمرانان خودکامه و البته پوپولیست است.
یکی از شاخصهای حکمرانی دموکراتیک این است که حکمران با مازاد «مردم» (مازاد دِموس) چه میکند. حکمرانان خودکامه همیشه در حال قطبیسازی سپهر سیاسیاند و «مردم واقعی» را (که اخلاقاً پاک و نیکسرشت و البته محقاند) در برابر مازادِ مردم (اراذلواوباش، خسوخاشاک، اغتشاشگر و . . . ) قرار میدهد.
حکمران مستبد، به هوادارهای سیاسیاش میگوید «مردم» و هرچه اضافه آمد میشوند دشمنان مردم.
دیوسازی (demonization) از مازاد مردم و طرد و حذف آنها پیشۀ خودکامگان است.
آزادی در این واقعیت نهفته است که «مردم» و «مازاد مردم» بیهیچ خشونتی شانهبهشانۀ هم روی یک صندلی بنشینند و هرکس سوار مترو شود و به هرکجا دلش خواست برود بیآنکه بهجان هم بیفتند و حاکمیت به سمت «مردم» مطبوعش غش کند.
حکمرانی با عقل و تدبیر یعنی دیوزدایی از مازاد مردم و اساساً منحل کردن تمایز مردم- مازادِ مردم.
حکمرانی دموکراتیک نه «استبداد اکثریت» است و نه به طریق اولی استبداد اقلیت. حکمران دموکراتیک، رفوگر است، نه غربالگر.
@tanidegi