لطفا هیچوقت از من انتظار نداشته باش چون تو پدرتو دوست داری منم بتونم مردی رو دوست داشته باشم که برای من فقط اسم " پدر " رو یدک میکشه.
مردی که حتی اسمشم روی صفحهی گوشیم منو میترسونه و عصبیم میکنه.
مردی که صدای قدماش، صداش، حتی شنیدن اسمش میتونه بدنمو به همون جایی برگردونه که سالهاست سعی میکنم ازش فرار کنم.
مردی که بخش بزرگی از کابوسامه و شاید یکی از اصلیترین دلایلیه که هنوز باید برای چیزایی که ازشون گذشته با خودم بجنگم.
مردی که باعث شد نفهمم بچگی و نوجوونی یعنی چی.
مردی که از یه بچه، یه نگهبان ساخت.. کسی که به جای بازی کردن، حواسش به صدای دعوا بود و به جای خوابیدن، بیدار میموند تا از دعوای بعدی جلوگیری کنه.
مردی که باعث شد از خوابیدن بترسم چون هر بار که چشمامو میبستم مطمئن نبودم دفعهی بعد که بازشون میکنم هنوز خانوادمو داشته باشم.
مردی که باعث شد حتی از مرگ خودم هم بترسم. نه فقط برای خودم.. برای اینکه همیشه با خودم فکر میکردم اگه من نباشم کی از اونا در برابرش محافظت میکنه؟ اگه من بمیرم کی جلوی اتفاق بعدیو میگیره؟
مردی که باعث شد سالها تصور کنم ممکنه وقتی از خونه بیرون میرم.. عزیزترین آدمام وقتی برمیگردم ممکنه دیگه زنده نباشن.
باعث شد مرگ، توی ذهنم بیشتر از اینکه دربارهی خودم باشه، همیشه تصویری از مردن به دست اون و از دست دادن آدمهایی باشه که دوستشون داشتم.
باعث شد تصویرم از مردا و پدرا خراب بشه طوری که گاهی با خودم فکر کنم شاید آدمایی که پدرشونو از دست دادن از من زندگی بهتری دارن.
مردی که بهجای اینکه اولین تصویرم از امنیت باشه تبدیل شد به یکی از ترسناکترین آدمای زندگیم و دلیل بیشتر کابوسام و تروماهام.
مردی که هیچوقت کوچیکترین تلاشی نکرد بهم ثابت کنه میتونم ارزشمند باشم..
مردی که هیچوقت نتونستم کنارش و از نگاهش احساس امنیت کنم.
مردی که هیچوقت تلاشی نکرد بهم بفهمونه کافیم.. نه به اندازهی کافی دوستداشتنی.. نه به اندازهی کافی مهم.. نه حتی به اندازهای که برای خاطر من بخواد چیزیو تغییر بده.
مردی که باعث شد از خودم خجالت بکشم.. از حرفام.. از کارام.. از تصمیمام.. از چیزایی که دوست دارم.. از چیزایی که میخوام.. و حتی از اشتباهام. طوری که گاهی قبل از اینکه کسی چیزی بگه خودم خودمو محکوم میکنم و با خودم فکر میکنم شاید وجود من کلا اشتباهه.
مردی که باعث شد گاهی باور کنم سزاوار تنبیه و کتک خوردنم.
باعث شد به جای اینکه وقتی اشتباه میکنم دنبال جبران بگردم اول دنبال راهی باشم که خودمو مجازات کنم.
مردی که میدونم حتی بخشی از هویت و گرایش منو هم هیچوقت نمیپذیره و بهم به چشم یه موجود غیرعادی و عجیب نگاه میکنه.
مردی که باعث شد باور کنم من فقط برای محافظت از بقیه ساخته شدم..
مردی که حتی امروزم میتونه دلیل تصمیمایی باشه که برای زندگی خودم میگیرم.. اینکه کجا بمونم.. کجا نرم.. چه کاریو ادامه بدم و از چی بترسم.
و شاید تلخترین قسمت ماجرا اینه که من هنوز گاهی دلم میخواد یه بار.. فقط یه بار.. همونطور ببینمش که بقیه راجب پدرشون میگن.
اگه تو پدری داری که دوستش داری.. اگه وقتی اسمش روی گوشیت میوفته لبخند میزنی.. اگه کنارش احساس امنیت میکنی.. من واقعا خوشحالم برات. ولی از من انتظار نداشته باش چیزیو که تو از پدرت گرفتی منم از پدرم گرفته باشم و از من انتظار نداشته باش وقتی امنترین مرد زندگی من امن نبوده خیلی آسون باور کنم بقیه مردا هم امنن و همچنین ازم انتظار نداشته باش مثل یه آدم بیاحساس رفتار کنم و بگم مهم نیست و وانمود کنم که همچی عالیه و من زیادی حساسم.. زیادی انتظار دارم.. یا دارم برای جلب توجه این حرفا رو میزنم و خودمو قربانی جلوه میدم و هیچ آسیبی ندیدم.
من ازت نمیخوام بهم ترحم کنی.. فقط ازت میخوام اگه پدرتو دوست داری.. خوشحال باشی که همچین چیزی نصیبت شده.. نه اینکه از من بخوای برای داشتن چیزی که هیچوقت نداشتم احساس گناه کنم یا معتقد باشم چون پدر تو مرد خوبیه اونم مرد خوبیه.
It's not one thing I hate about myself. It's almost everything. My thoughts, my choices, my reactions, my heart. I keep looking at myself and wondering how I became someone I can't stand.
I think I hate myself more than I ever have. Not because I don't care, but because no matter how much I try, I never seem to make anything better for anyone.