شاید کسی اینو نفهمه ولی یگانه برای من شبیه یه فیلتره.. فیلتری بین من و فشار اتفاقات. نه اینکه کامل اون اتفاقو از ذهنم پاک کنه.. ولی شدت ضربشو کمتر میکنه و میدونه چطور برام قابل هضمش کنه.. و وقتی اتفاقا از فیلترِ بودنش رد میشن دیگه اونقدر غیرقابلتحمل به نظر نمیان.
بودنش حتی وسط بدترین اتفاقا آرومم میکنه و یادم میاره که هنوز میشه ادامه داد. شاید چون میدونم خودش از چیزایی عبور کرده که خیلیا حتی تصورشم براشون سخته.. ولی هنوز اینجاست.. هنوز ادامه میده.
من خیلی وقتا بلد نیستم چطور مراقبش باشم.. خستش میکنم.. دلشو میشکنم و بعدش حتی ممکنه نفهمم کجای کار اشتباه کردم. ولی اون بهم فرصت میده.. توضیح میده.. میبخشه و باعث میشه من کمکم یاد بگیرم چطور باید کنار کسی بمونم..
شاید تو سخت ترین دورهی زندگیم باشم.. شاید روزا هر روز قابل تحمل تر بشن.. شاید با هر ضربه بخشی از وجودمو از دست بدم ولی اون هست.. اون هست که گوش بده.. اون هست که راهنمایی کنه.. اون هست که دلداری بده.. اون هست که با بدترین حال به فکر خوب کردن من باشه و فکر کنم هیچوقت نتونم این بودنشو براش جبران کنم و متقابلا همین حس رو بهش بدم اما واقعا میتونم بگم بعد از مامانم و المیرا بزرگترین ناجیِ منه و آشنا شدن باهاش همیشه یکی از بهترین اتفاقات زندگیم میمونه.