واقعیت هستی مملو از ربط و نسبت است.
انعکاس گرههای این کلاف پیچیده را با تأملات میانرشتهای به تماشا نشستهام. هنگامی که مطالبم را میخوانید، در دالانهایی از خانه فکرم قدم میزنید.
سیاههنویس:
@hoseinnik_zeynoddin
در تبعید ابدی
Post #55
44
📌 فهم اجتماعی و دانش اصول فقه ۲
✍️ حسین نیک
🔸 ۲. پدیدههای اجتماعی در اصول فقه:
سطح دیگری از نسبت میان را میتوان اینگونه تصویر کرد که بسیاری از مسائل علم اصول، ذاتا پدیدۀ اجتماعی اند. برخی از این مباحث عبارت اند از: تقریبا همه مباحث الفاظ و دلالت های زبانی، سیره عقلا، سیره متشرعه، عرف، اجماع، شهرت. در توضیح این سطح از نسبت میتوان به ابعاد مختلفی از فهم پدیده اجتماعی پرداخت.
🔹 الف. لایه روش شناسی:
قبل از هر چیز باید به تفاوت روش شناسانه در فهم این دست از مباحث در مقایسه با مباحث عقلی و تعبدی پرداخت. برای ترسیم افقهای بحث به سه مسئله روشی اشاره میکنم.
۱. این نکته چقدر صحیح است که در بررسی پدیده اجتماعی مثل عرف و سیره، بر خلاف مباحث عقلی باید تا حد امکان از انتزاعیات ذهنی و دور از عینیت خارجی فاصله گرفت و چه ضوابطی دارد؟
۲. آیا میتوان در فهم این مسائل از داده های آماری استفاده کرد؟ همه اصولیون اتفاق نظر دارند که حجیت دلالت فرع بر ظهور نوعی لفظ است؛ نه ظهور شخصی؛ در حالی که نوعی بودن ظهور، پدیده ای است که به راحتی میتوان آن را از طریق اطلاعات کمی و آماری به دست آورد و این همه ادعای استظهار متناقض و متضاد را کمی سامان داد. درست مثل اینکه راه تحصیل اجماع و شهرت در میان فقها استقراء و رسیدن به کمیتی قابل توجه است.
۳. سوال اساسی دیگر، بحث پیرامون ضوابط بهره گیری از روش تحلیل به عنوان یکی از راه های فهم پدیده اجتماعی است. با توجه به ویژگی تفسیرپذیری در ذات پدیده های اجتماعی، چه ضوابط روش شناسانهای داریم تا کاملا تشخیص دهیم، این تحلیلی که مثلا از سیره صورت گرفته است، نوعی تحمیل ایده های مفسّر بر پدیده نبوده است؟ معیاری که بتوانیم آن را سنجۀ محک زدن تفسیر و تحلیل قرار دهیم، چیست؟ به عنوان نمونه شهید صدر اینگونه مطرح نموده است که سیره عقلا در حیازت مباحات اولیه، فقط در عمل خارجی خاص مثل حیازت چوب و حیوان و... تأیید نشده؛ بلکه این سیره مبتنی بر یک ارتکاز عمومی بوده و در واقع آن ارتکاز مورد تأیید شارع قرار گرفته است؛ بنابراین قابل تعمیم به سایر مباحات اولیه ای که در عصر شارع نبوده، نیز هست. از حیث روششناسانه، چنین تحلیلی را با چه معیاری باید بسنجیم؟
مثال دیگر، اینکه گفته میشود اعراض و عمل مشهور دال بر ضعف یا تقویت مستند روایی است؛ در واقع بیش از یک تحلیل آن هم در موارد متفرد و جزئی – نه به عنوان یک قاعدۀ کلی و قابل انطباق همیشگی- نیست؛ چون تحلیل یک عمل اجتماعی و گروهی در قبال یک مسئله فقهی، معلول ده ها عامل دیگر نیز میتواند باشد. از تاثیر هیمنۀ فتوای مجتهدین قبلی گرفته تا عدم فحص فراگیر ادله؛ یا مبانی خاص اجتهادی در مسئله، شرائط خاص تاریخی- اجتماعی و ... همگی میتوانند در اعراض و اقبال فقها به یک فتوای خاص تاثیرگذار باشند.
بحث من اکنون در اعتبار یا عدم اعتبار چنین قاعده های خاصی نیست؛ بلکه فقط میخواهم این نکته را برجسته کنم که نیاز به قواعدی پیشینی برای صحت سنجی چنین تفسیر و تحلیل هایی داریم؛ تا فهم خود را بر پدیده تحمیل نکنیم.
@taammolat_nik
✍️ حسین نیک
🔸 ۲. پدیدههای اجتماعی در اصول فقه:
سطح دیگری از نسبت میان را میتوان اینگونه تصویر کرد که بسیاری از مسائل علم اصول، ذاتا پدیدۀ اجتماعی اند. برخی از این مباحث عبارت اند از: تقریبا همه مباحث الفاظ و دلالت های زبانی، سیره عقلا، سیره متشرعه، عرف، اجماع، شهرت. در توضیح این سطح از نسبت میتوان به ابعاد مختلفی از فهم پدیده اجتماعی پرداخت.
🔹 الف. لایه روش شناسی:
قبل از هر چیز باید به تفاوت روش شناسانه در فهم این دست از مباحث در مقایسه با مباحث عقلی و تعبدی پرداخت. برای ترسیم افقهای بحث به سه مسئله روشی اشاره میکنم.
۱. این نکته چقدر صحیح است که در بررسی پدیده اجتماعی مثل عرف و سیره، بر خلاف مباحث عقلی باید تا حد امکان از انتزاعیات ذهنی و دور از عینیت خارجی فاصله گرفت و چه ضوابطی دارد؟
۲. آیا میتوان در فهم این مسائل از داده های آماری استفاده کرد؟ همه اصولیون اتفاق نظر دارند که حجیت دلالت فرع بر ظهور نوعی لفظ است؛ نه ظهور شخصی؛ در حالی که نوعی بودن ظهور، پدیده ای است که به راحتی میتوان آن را از طریق اطلاعات کمی و آماری به دست آورد و این همه ادعای استظهار متناقض و متضاد را کمی سامان داد. درست مثل اینکه راه تحصیل اجماع و شهرت در میان فقها استقراء و رسیدن به کمیتی قابل توجه است.
۳. سوال اساسی دیگر، بحث پیرامون ضوابط بهره گیری از روش تحلیل به عنوان یکی از راه های فهم پدیده اجتماعی است. با توجه به ویژگی تفسیرپذیری در ذات پدیده های اجتماعی، چه ضوابط روش شناسانهای داریم تا کاملا تشخیص دهیم، این تحلیلی که مثلا از سیره صورت گرفته است، نوعی تحمیل ایده های مفسّر بر پدیده نبوده است؟ معیاری که بتوانیم آن را سنجۀ محک زدن تفسیر و تحلیل قرار دهیم، چیست؟ به عنوان نمونه شهید صدر اینگونه مطرح نموده است که سیره عقلا در حیازت مباحات اولیه، فقط در عمل خارجی خاص مثل حیازت چوب و حیوان و... تأیید نشده؛ بلکه این سیره مبتنی بر یک ارتکاز عمومی بوده و در واقع آن ارتکاز مورد تأیید شارع قرار گرفته است؛ بنابراین قابل تعمیم به سایر مباحات اولیه ای که در عصر شارع نبوده، نیز هست. از حیث روششناسانه، چنین تحلیلی را با چه معیاری باید بسنجیم؟
مثال دیگر، اینکه گفته میشود اعراض و عمل مشهور دال بر ضعف یا تقویت مستند روایی است؛ در واقع بیش از یک تحلیل آن هم در موارد متفرد و جزئی – نه به عنوان یک قاعدۀ کلی و قابل انطباق همیشگی- نیست؛ چون تحلیل یک عمل اجتماعی و گروهی در قبال یک مسئله فقهی، معلول ده ها عامل دیگر نیز میتواند باشد. از تاثیر هیمنۀ فتوای مجتهدین قبلی گرفته تا عدم فحص فراگیر ادله؛ یا مبانی خاص اجتهادی در مسئله، شرائط خاص تاریخی- اجتماعی و ... همگی میتوانند در اعراض و اقبال فقها به یک فتوای خاص تاثیرگذار باشند.
بحث من اکنون در اعتبار یا عدم اعتبار چنین قاعده های خاصی نیست؛ بلکه فقط میخواهم این نکته را برجسته کنم که نیاز به قواعدی پیشینی برای صحت سنجی چنین تفسیر و تحلیل هایی داریم؛ تا فهم خود را بر پدیده تحمیل نکنیم.
@taammolat_nik

