رفتی و انگار...
تِمِس نسق و قاعده را در فرجامِ ودیعهی حافظه رها کرد.
دگر نه اختری از عرش افتاد و نه صدای ناقوسی از کلیسا آمد.
تمام راه هایی که تو را انتها میخواندند، به بیراهه های تقدیس بدل شدند، معابر همه نامت را در سنگها در گور سپردند تا هر بار که قدم بردارم، مغفول نمانم.
باد بی صدا میوزید و ذهنم ماضیات را مشحون از ماهیت و انیتِ تو کرد.
غروب، هر آنِ فانی را مشعشع از لمسهای تو بر تنم گذاشت.
گویی الوه تکاپو میکرد تا بمهماند خلایق چشم به من دوختند، سوایِ تو.
بعد تو ریاحین از انگبین محجور شدند، بعد از تو طلوع مطرود شد و غروب از دوری گریست.
بعد از تو آفتاب مهرگون نبود، بعد از تو خاور هم بارید.
نوای چنگِ اپولو دگر شنیده نشد، آفرودیت دگر کسی را به عشق نخواند، شرح برای دیونیسوس مبغض شد و مسیح یک سطر از انجیلِ آفرینش را پاک کرد. رفتی و تمام داعیان از پیِ آیین مایوس ماندند.
رفتی و انگار، رفتنت به تلخی اخرین بوسه بر جامِ شراب بود. رفتنت اخرین کتابی بود که طلب داشتم بخوانم. رفتنت واپسین وثن برای پرستش و قدسم بود.
تو رفتی و انگار؛
موسمِ گل برایم خزان شد، گلبرگهایم به خاشاک کشیده شدند و مردادم به دی.