دوزخِ سنّت
و
برهوتِ مدرنیته (۲)
رنسانس، نوزایش؛ بیراه نیست که بگوییم با شاهکار مارتین لوتر سرعت گرفت. لوتر انحصار خواندن و ترجمه و تفسیر کتاب مقدس را از کلیسای کاتولیک گرفت، همچنین سند ششدانگ بهشت را، و البته ورود به ملکوت خداوند را. هر انسانی میتوانست ترجمه عهد عتیق و جدید را بخواند و بیندیشد و بهره ببرد. و آمرزش فروشی و خریدنی نیست! و نه ملکوت و تقرب به خدا! کاخ پوشالی برآمده از سنتهای قرون وسطا، و پیش از آن، که تَرَک برداشت؛ مرکز ثقل جهان نیز از آسمان و خداوند آمد بر روی زمین و انسان همینک زنده!
انسان مدرن، از دکارت آموخت که با تبرِ شک، بتهایِ جزمیتیافته را درهم شکند.
از جان لاک آموخت که از فلسفهٔ افلاطونی، عقل متافیزیکی و ایدهآلیسم ناظر به عالم بالا، دل بکند و برای دانستن بنشیند به مشاهده و تجربه!
از هابز آموخت که به جای شریعت و احکام برآمده از سنتهای دینیِ چندهزارساله، قراردادهایِ اجتماعی و بهروز را بنشاند.
و از کانت آموخت که چشم باز کند، تقلید از گذشته را کنار بگذارد، و عقلانیت مدرنِ انسانمدار را بر همه چیز و همه کس حاکم سازد.
و دیگر ستون زندگی را معرفت نداند؛ بلکه یا همچون مارکس سنگ زیربنا را اقتصاد بداند، و یا همانند دورکیم صنعت و فناوری!
و دیگر به جای خواندن سفر پیدایش، و اینکه خداوند. خواست که چنین بشود، و چنین شد، کُن فَیَکون، به فرگشت داروین تکیه کند.
و اینجا بود که نیچه بر زبان دیوانه بهلولوش اعلام میکند که "خدا مُرد، ما او را کُشتیم"
عقلِ مدرنِ انسانمدارِ اینجهانی،
بیش و پیش از هر چیز،
آن خانه پدری را ویران کرد؛
آری آن خانه قرنها ترک بر ستون و دیوار و سقف داشت، گوشهکنارش بویناک بود، در هر روزنهاش کژدمی هولناک و گهگاه ماری شاخدار! آن خانه بیش از این هم تاب نداشت که بماند! پس فروریخت! ویران شد!
و انسان مدرن ماند با بهترین و شتابانترین ابزارها، و البته یک بیثباتی، عدم قطعیت، "مدرنیته سیال" او پا در هیچ جا ندارد، و نه تکیه بر هیچ چیز، همچون طوفانی سخت و هنوز در جریان.
خانه پدری ویران شد، و چارهای جز این نبود. ولی آدمی ماند بی سر پناه! و این بی سر پناهی بزرگترین "رنجِ مدرنیته" است.
از انصاف برون نرویم؛ مدرنیته، به جای حق یهودی و مسیحی و مسلمان، حقوق بشر آورد؛ ولی بشر داریم تا بشر! شهروند امریکایی بشر است و من ایرانی هم؟!
مدرنیته دموکراسی را پروبال داد، مراجعه به آراء عموم مردم! همان مردم بی سرپناه و چشم به رسانه که یکبار اوباما از صندوق رأیشان دربیاید و یکبار هم ترامپ؟!
آری مدرنیته جهانی پرزرق و برق، شتابناک، شخصی سازی شده، خلق کرد؛ بی هیچ راز و رمزی، و تهی از معنا...
آدمیان برخی هنوز گرفتار به سنتهای دژم و بنيادگرايان تا ابد در جنگ،
و برخی دیگر از دوزخِ سنّت درآمده و به برهوتِ مدرنیته افتاده...
این سو، ما نشسته به افسردگی، سروده مولوی را زمزمه میکنیم که:
من چه دارم غیر آن صندوق کآن
هست مایه تهمت و پایهٔ گمان
صورت صندوق بس زیباست لیک
از عروض و سیم و زر خالیست نیک
من برم صندوق را فردا به کو
پس بسوزم در میان چارسو
تا ببیند مؤمن و گبر و جهود
که درین صندوق جز لعنت نبودو در آن سو، که صندوقِ مزخرفِ لعنتبار را سوزاندهاند و به دور آتشش رقصیدهاند، توماس الیوت میسراید:
ما مردانی تهی هستیم
ما را پُر کردهاند
که بر هم تکیه زنیم
کلههامان از کاه پر شده، افسوس!
صداهای خشکمان وقتی که در گوشِ یکدیگر پچ پچه میکنیم
ساکت است و بیمعنی
شبیه باد در علفِ خشک؛
شکلی بیحالت
شکلی بیرنگ
نیرویی بیحرکت
صورتی بیجنبش....
چشمی اینجا نیست
در این دره ستارگان میمیرند
در درهای گود
آروارههایی شکسته از قلمروهایی گمشده
در این آخرین مکان دیدار
ما با هم دنبالِ چیزی میگردیم
و از گفتن پرهیز داریم
و گردآمده بر کنارهٔ رودی خشک
بی هیچ منظری
در قلمروی گرگ و میشِ مرگ
تنها امیدیست برایِ مردانی پوچ.
لینک سروده به زبان اصلی
https://poets.org/poem/hollow-menمحمد سلطانی رنانی
لینک بخش اول سر نوشت
https://t.me/soltanirenani600