من معلمم؛ و از آنچه در کلاس میبینم، هراس دارم.
این را نه از پشت میز یک اداره مینویسم،
نه از پشت تریبون یک همایش،
نه از روی گزارشهای آماری.
من از پشت همان میزی مینویسم که هر روز روبهروی نسلی مینشینم که قرار است چند سال دیگر، سکان این جامعه را به دست بگیرد.
و راستش را بخواهید، گاهی آنچه میبینم، نگرانکنندهتر از آن چیزی است که در آمارها نوشته میشود.
ما با بحرانِ سواد مواجهیم؛ اما هنوز داریم دربارهی معدل و قبولی و کنکور و فارغ التحصیلی حرف میزنیم.
دانشآموزانی داریم که ساعتها با تلفن همراه سرگرمند، اما حوصلهی چند صفحه کتاب را ندارند.
اطلاعات فراوان دارند، اما دانش اندک.
تصویر زیاد میبینند، اما متن کم میخوانند.
اظهارنظر زیاد میکنند، اما کمتر مطالعه میکنند.
سریع قضاوت میکنند، اما کمتر میپرسند.
و بدتر از همه، گاهی با اعتمادبهنفسی عجیب درباره چیزهایی حرف میزنند که حتی یک صفحه دربارهشان نخواندهاند.
این فقط مشکل یک دانشآموز نیست.
این محصول یک وضعیت اجتماعی است.
وقتی جامعهای سالها به دانش آموز و دانشجو یاد میدهد «نمره بگیر»، اما کمتر به او میگوید «بفهم»؛
وقتی از او میخواهیم «قبول شوی»، اما کمتر میپرسیم «چه انسانی شدهای؟»؛
وقتی تمام دغدغهی آموزش میشود آزمون و کارنامه و رتبه و مدرک،
طبیعی است که کتاب، تفکر، پرسشگری و گفتوگو به حاشیه بروند.
ما گاهی دانشآموز و دانشجو را برای امتحان تربیت میکنیم، نه برای زندگی.
و این یکی از بزرگترین اشتباهات ماست.
اما داستان فقط کتاب نخواندن نیست.
من معلمم و گاهی باید به دانشآموز و دانشجو یاد بدهم که وقتی دیگری حرف میزند، گوش بدهد.
باید یاد بدهم توهین کردن، شوخی نیست.
باید توضیح بدهم که تمسخر همکلاسی، نشانهی زرنگی نیست.
باید یادآوری کنم که معلم و استاد حق دارد با احترام مورد خطاب قرار بگیرد.
باید توضیح بدهم «لطفاً»، «ممنونم»، «ببخشید» و «احترام میگذارم» کلمات قدیمی و بیمصرف نیستند.
این دیگر فقط بحران آموزشی نیست.
این بحران تربیت اجتماعی است.
و اینجا باید یک سؤال بسیار جدی پرسید:
چه کسی قرار بود اینها را به کودک یاد بدهد؟
خانواده؟
مدرسه؟
دانشگاه؟
رسانه؟
جامعه؟
همه؟
و اگر همه مسئولاند، چرا در عمل، همه منتظرند دیگری این کار را انجام دهد؟
من از خانوادهها هم سؤال دارم.
پدر و مادری که خودشان کتاب نمیخوانند، چگونه قرار است عشق به کتاب را در کودک ایجاد کنند؟
وقتی کودک در خانه فقط صدای تلویزیون، موبایل و شبکههای اجتماعی را میشنود، کتاب قرار است از کجا وارد زندگی او شود؟
وقتی در خانه، اختلاف با فریاد حل میشود، چگونه از مدرسه انتظار داریم کودک «گفتوگو» یاد بگیرد؟
وقتی کودک احترام را در رفتار بزرگترها نمیبیند، چگونه باید آن را از روی چند جملهی کتاب درسی یاد بگیرد؟
اما انصاف این است که خانواده را هم تنها مقصر ندانیم.
حاکمیت و سیاستگذاری عمومی سهم بسیار سنگینی در این ماجرا دارند.
نمیشود سالها درباره آیندهی کشور حرف زد، اما مسئلهی کیفیت واقعی آموزش، کتابخوانی، سواد فرهنگی، تفکر انتقادی و تربیت شهروندی را در حاشیه گذاشت.
نمیشود تصور کرد با تغییر چند بخشنامه، اضافه و کم کردن چند درس، تغییر شیوهی امتحان و جابهجایی چند مدیر، بحران آموزش حل خواهد شد.
آموزشوپرورش و آموزش عالی با بخشنامه نجات پیدا نمیکند؛ با تغییر نگاه نجات پیدا میکند.
اگر کودک و نوجوان و جوان ما قرار است فقط پاسخ درست را حفظ کند،
اما نتواند سؤال درست بپرسد،
ما انسان متفکر تربیت نکردهایم.
اگر بتواند تست بزند،
اما نتواند یک گفتوگوی محترمانه داشته باشد،
ما شهروند تربیت نکردهایم.
اگر دیپلم بگیرد،
اما کتاب نخواند،
ما الزاماً باسواد تولید نکردهایم.
اگر مدرک دانشگاهی بگیرد،
اما نتواند با نظر مخالف بدون توهین مواجه شود،
باید در مفهوم «تحصیلکردگی» تجدیدنظر کنیم.
مدرک، پایان آموزش نیست؛ گاهی فقط پایان مدرسه است.
و اینجاست که باید صریحتر حرف زد:
نسلی که امروز برایش سرمایهگذاری فرهنگی نمیکنیم، فردا با سرمایهی فرهنگی ناچیز وارد جامعه میشود.
و آن روز دیگر نمیتوانیم همه تقصیرها را گردن خودش بیندازیم.
نمیتوانیم بگوییم:
«چرا مطالعه نمیکنی؟»
وقتی سالها برای مطالعه فرهنگسازی نکردهایم.
نمیتوانیم بگوییم:
«چرا محترمانه حرف نمیزنی؟»
وقتی در فضای عمومی، گفتوگو جای خود را به پرخاش داده است.
نمیتوانیم بگوییم:
«چرا فکر نمیکنی؟»
وقتی نظام آموزشی بیشتر از او پاسخ خواسته تا سؤال.
نمیتوانیم بگوییم:
«چرا مسئولیتپذیر نیستی؟»
وقتی سالها مسئولیتپذیری را به چند جمله در کتابهای درسی تقلیل دادهایم.
من معلمم.
قسمت اول
https://t.me/Sociology_of_Ethics/2105