قلمم را گم کردم و بلافاصله پس از آن، غم را قورت دادم. با اینکه غبارش، نفسگاهم را سوزاند و گلویم را به خارش انداخت. پنجه بر سینهام افکندم؛ زیرا که نفس در سینهام به تنگ آمده بود و ریههایم گویی پر شده باشند از مذاب، طوری شروع به سوزش کردند که مجبور شدم به سمت آینهی دستشویی دویده و پیراهنم را بِدَرم. آنچه را که در آینه دیدم باور نمیکردم.
تاولهای زخم و چاکهایی بر سراسر سینهام پدید آمده بودند؛ حس میکردم دندههایم شکسته و حال سعی میکنند با لبههای استخوانی و تیزشان، بدنم را شکافته و از این پوستهی نازک فراتر روند. گویی ریههایم تمام این سالها خسته از محبوس شدن توسط زندان استخوانیشان؛ شورش کرده و حال آزادی خود را طلب میکردند.
برای چندین لحظه، تنها به انعکاس خود در آینه خیره ماندم. دستم را به آرامی بر سینهام کشیدم، سوزان و داغ. نه؛ داغ واژهی درستی برای توصیفش نبود. انگار چیزی زیر آن میجوشید. چیزی بیقرار، زنده و خمشگین. قدمی دیگر برداشتم و آینه را گویی که بخار گرفته باشد؛ پاک کردم. اما تصویرم با لجاجت تمام همانجا ایستاده و به من چشم دوخته بود. شکی در این نبود که شخص درون آینه من بودم؛ گونههایم سرخ شده و موهایم چون حائلی، مواج به پوستم چسبیده بودند و دهانم نیمهباز مانده بود. اما چیزی در این تصویر وسواسگونه؛ شکبرانگیز بود: چشمانم.
آرام بودند. گویی که چشمان آهویی در شکارگاه، در سکون و تسلیم.
انگار این جسم در حال ازهمگسیختگی مدتهاست که انتظار چنین لحظاتی را میکشد. سوزشی دیگر؛ این بار در گلویم. و سپس از زیر پوستم صدایی آمد: خشک، آهسته، همانند ترک برداشتن کندهی چوبی. یک صدا و بعد صدایی دیگر، دندههایم تکان خورند. هر آنچه که تمام این سالها قورت داده بودم عزم آزادی کرده بود. لبهایم ناخودآگاه از یکدیگر باز شدند و سپس سوزشی شدید تمام مسیر ریهها تا گلویم را طی کرده و چیزی از دهانم بیرون جهید.
یک تکه کاغذ خیس و مچاله شده که رنگ خون به خود گرفته بود. با تمام دردی که در بندبند وجودم فریاد میکشید؛ خم شده و برش داشتم. با دستانی لرزان آن را گشوده و نگاهم به خطی غریب افتاد:
«قلمت را گم نکردهای، خودت را گم کردهای.»
- 𝐒𝐡𝐢𝐝 𝐌𝐢𝐬𝐭.
Post #2087
19
Forwarded from خورشید در مه
- ❤ 1