گفت: میدانی من لجم از چی میگیرد؟ از اینکه ما خودمان را پیرِ ساختنِ زندگی و اطرافمان میکنیم و تا آخر عمر دستمان و حتی دست آدمِ کناریمان توی جیبهای خودمان است، ولی در نهایت مردها دلشان برای زنی میلرزد که برای کوچکترین خرج و برجش، دست سمت آنان دراز کند و خودشان تامینش کنند. گفتم: ولی همه را به یک چوب نزن! آدمها فرق میکنند، همهی مردها که شبیه به هم نیستند! گفت: اشتباه میکنی، همهشان عین همند. همهشان شاید به ظاهر نه، ولی در باطن، بیآنکه حتی متوجه باشند چرا، کناره میگیرند از زنان خودساخته و دلشان پیش همانیست که بیشتر خرجش کردهاند. تو انگار کن زنان خودساخته کاکتوسند و زنان معمولی شمعدانی! حواس تو بیشتر پیش کدامشان است که خراب نشود؟ همان... به خودم نگاه کردم، من کجای معادلهاش بودم؟ احتمالا من شمعدانیِ قطوری بودم که درخت شدهبود🌱♥️
آدمایی که بلد نیستن زندگی سینگلانه خوب و باکیفیتی داشته باشن، به احتمال ۹۳٪ زندگی کاپلی خوبی هم نخواهند داشت. چرا که هنر زندگی کردن مشروط به حضور شخص دیگهای نیست🌱♥️
گاهی اوقات خسته ميشی از قوی بودن! دلت ميخواد يه استعفانامه بلند بنويسی از قوی بودن، بعد هم وسايلتو جمع كنی و بری یه جای دور... قوی بودن بد نيستا، نه! فقط آدمه ديگه، خسته ميشه. دلت ميخواد بری یه جای دورِ دور. جايی كه اگر ازت پرسيدن قوی هستی يا ضعيف، بگی خیلی ضعيف. يكی زير بال و پرمو بگيره و جای من قوی باشه، و من زير چترش خوب استراحت كنم. استراحتی قد یک عمر، قد تمام خستگيام، قد تمام قوی بودنام 🌱♥️
کاش میشد آدمها را مثل کتابها ورق زد، از بعضی فصلها سریع گذشت، بعضی صفحات را بارها و بارها خواند، و بعضی آدمها را در همان فصلهای اول جا گذاشت و کتاب را بست. اما زندگی، یک کتابِ زنده است، تو ناچاری تمامِ فصلهایش را با همان آدمهایی که هستند، تا انتها زندگی کنی🌱♥️
یه غم بزرگی هست، برای همه چیزهایی که میتونست قشنگتر باشه، برای ادمایی که میتونستن بهتر باشن، برای لحظههایی که لازم نبود تنهایی سپری شن، یه غمی از همه کارهایی که شاید لایقش بودم، یه غم که خودم هم بهش خو گرفتهام🌱♥️