به خـودت رحم کردهای تـا حالا؟ وسط یکی از آن جنگهای درونـی، در میانهی دادگاهی که علیه خـودت برپا کـردهای تا خـودت را به بـدترین مجازات محـکوم کنی، ناگهان دلـت لرزیده برای بیپـناه بودنـت؟ خـیلی هولناک است که آدم بـزرگترین مجازاتکننده خـودش باشد،در حالی که از بیـرون و در ظاهر همهچیز آرام بهنظر برسد. هیچکس هرگز از آن جـنگهای درونـی با خبر نخواهد شد. . هیچکـس هرگـز نمیفهـمد که چه اتفاقی افتاد، چهچیزی شکـست و چهچـیزی ویـران شد، مگر خودت به وقـت شفقت بر خودت. آدمها چطور چـیزی را از خدا میخواهند که حتی خودشان هم حاضـر به انجام دادنش برای خودشان نیستند؟🌱ᥫ᭡
بی مقدمه از عمق جانش گفت: "چه خوب که هستی!" و من آماده بودم تا کوه را از جا بکنم و دنیا را با همین دستهای خالیام فتح کنم. گاهی یک قدردانیِ بهجا، معجزه میکند و مرهم همه جانبهای میشود روی عمیقترین زخمها. آدمها فقط میخواهند دیده شوند. مهم نیست چقدر برایشان سخت بوده، چقدر راه آمدهاند و چقدر تاوان دادهاند، همین که بدانند قدرشان دانسته میشود، برایشان بزرگترین پاداش و دلچسبترین حالت احترام و دوست داشتن است. گاهی بدون مقدمه از خوبیِ آدمها حرف بزنید، از کارهای ارزشمندشان، از گذشتهایی که داشتهاند، ذکاوتی که به خرج دادهاند، عشقی که بیچشمداشت نثار کردهاند و جهانی که به یمن حضور آنان بهتر شده. آدمها را ببینید و به آنان بگویید: چه خوب که در جهانِ شما هستند. آدمها را ببینید، پیش از آنکه ناچار شوند با بغض و تقلا، خودشان را به شما یادآوری کنند. که دیدن، مادامی ارزش دارد که هنوز به التماس آلوده نشدهباشد🌱ᥫ᭡
ناگهان به خودم آمدم و دیدم دارم از بین میروم!!! باید خودم را نجات میدادم!بهخودم گفتم به درک که نشد، که نمیشود، که نخواهد شد، که نرسیدم، که نمیرسم، که نخواهمرسید!!! بلند شدم، آبی به صورتم زدم، بهترین لباسم را پوشیدم، از خانه زدم بیرون و خودم را تا نزدیکترین کافه رساندم، با صدای موزیک، چشمهام را بستم، نفسی عمیق کشیدم، قهوهام را نوشیدم و آرامتر شدم. زدم به خیابان، دستها را به جیبم بردم، به آسمان نگاه کردم و با خودم گفتم: گور بابای روزگار و مشکلاتی که تمام نمیشوند،،، این جوانی و دوران کوتاه زیست من است که دارد به اندوه و در سیاهی مطلق، تمام میشود! مگر من چندبار بیست، سی، چهل یا پنجاه ساله خواهم شد؟! و به خودم قول دادم سفر بروم، و به خودم قول دادم خوشحالتر باشم، و به خودم قول دادم آرام آرام و با لبخند و در جوار لذت بردنهام همه چیز را حل کنم... چراغم سوخته! به سوگواریاش در سایه بمانم وخورشید را از خودم دریغ کنم؟🌱ᥫ᭡
یه چیزایی بود که قبلا خیلی ناراحتم میکرد بهمم میریخت غمگینم میکرد یا حتی عصبانی میشدم اما الان دیگه نسبت بهشون بی تفاوت شدم چون متاسفانه آدمیزاد بندهی عادته! حتی عادت به چیزای بد...تلخ🌱ᥫ᭡
به نظرم قشنگترین شکلی که میشه به کسی دوست داشتنمون رو نشون بدیم اینه که بهش ثابت کنیم اون آدم کافیه. برای خوشحالی، برای عشق، برای آرامش، برای تکیه کردن، برای پا به پای هم تلاش کردن. برای همهی اینا کافیه🌱ᥫ᭡
تو زندگی خیلی چیزا رو بزاریشون کنار یه چیزی خیلی مهمه، اونم اینه که بهت خوش بگذره تو هر لحظه کیف کنی، تو جایی که زندگی میکنی،اگه تو رابطهای، تو تمام کارهایی که انجام میدی، و هر فعلی که منجر به این نشه که بهت خوش بگذره، مفت نمیارزه قربونت.🌱ᥫ᭡
ببین فلانی، با توام گول نخوری فکر کنی زندگیه خفنِ تو قراره بعدا اتفاق بیفته. فکر نکنی بعدا خوشحالی الان غمگین. فکر نکنی بعدا یه آدم دیگهای. زندگیت همین الانهها! همین الان که گیجی و غمگین و هیج تصویری نداری. همین الانو دریاب جانِ من. همین الان رو خوش باش. زندگی کن الان رو فلانی. شاید فردایی نباشهها!!🌱ᥫ᭡