یک نکته در تاریخ اقتصادی چین و تایوان هست که به نظرم ارزش فکر کردن داره. دو جامعه با ریشه تاریخی و فرهنگی مشترک، که تا میانه قرن بیستم در چارچوب یک تاریخ سیاسی مشترک قرار داشتند، بعد از ۱۹۴۹ تحت دو نظام سیاسی و اقتصادی متفاوت قرار گرفتند. اما بعد از ۱۹۴۹، دو مسیر اقتصادی متفاوت رو تجربه کردن. تایوان به سمت اصلاحات ارضی، مالکیت خصوصی، ثبات پول، توسعه بخش خصوصی و تجارت رفت.
در سال ۱۹۵۳، با اجرای برنامهی «زمین برای کشاورز»، بخش بزرگی از زمینهای کشاورزی از نظام ارباب و رعیتی خارج شد و به کشاورزانی رسید که روی همان زمین کار میکردند. در طرف مقابل، چینِ مائو وارد اشتراکیسازی و برنامهریزی متمرکز شد. نتیجه؟
در تایوان، کشاورزی و بعدتر صنایع کوچک و صادرات رشد کردند و اقتصاد طی چند دهه به یکی از نمونههای معروف «معجزه اقتصادی شرق آسیا» تبدیل شد. بانک جهانی هم نقش اصلاحات ارضی، پسانداز خصوصی، سرمایهگذاری و رشد صنایع کوچک را در این مسیر مستند کرده است.
در چین، «جهش بزرگ به جلو» در اواخر دهه ۱۹۵۰ به قحطی بسیار گستردهای منجر شد؛ برآورد تعداد قربانیان متفاوت است، اما پژوهشهای معتبر آن را در مقیاس دهها میلیون نفر قرار میدهند. اما بخش جالب داستان اینجاست: بعد از ۱۹۷۸، خود چین هم شروع به تغییر مسیر کرد؛ کشاورزی خانوادگی، قیمتها، رقابت، سرمایهگذاری و ارتباط با بازارهای جهانی بهتدریج بیشتر شد.
و رشد اقتصادی هم شتاب گرفت. پس مسئله فقط این نیست که «چینیها چقدر سختکوش بودند» یا «تایوانیها چه فرهنگی داشتند». آدمها، انگیزهها و ظرفیت تولید مهماند؛ اما قواعدی که این آدمها داخلش تصمیم میگیرند هم مهم است.
به نظرم یکی از مهمترین درسهای تاریخ اقتصاد همین است: برای فهمیدن اینکه چرا یک جامعه ثروتمند میشود، فقط به مردمش نگاه نکن؛ به قواعد بازی هم نگاه کن. چون گاهی مسئله این نیست که مردم چه کسانی هستند؛ مسئله این است که با چه سیستمی بازی میکنند.
کانال سیگنال آزادی
@Signal99
Post #4861
494
- 👍 13
- ❤ 1