محبوبم... قربانیان تبسم تو در اطراف پاییز افتاده اند. در حوالی سیمای عاشق ای دهانت باغ ها، ای نگاهت آسمان و مهتاب ها بی تو بودن آسان نیست... کجاست دستهایت که روز عاشق را روشن می کرد...؟!
آرام باش، حوصله کن، آب های زودگذر، هیچ فصلی را نخواهند دید از ریگ های ته جویبار شنیده ام مهم نیست که مرا از ملاقات ماه و گفت و گوی باران بازداشته اند . من برای رسیدن به آرامش تنها به تکرار اسم تو بسنده خواهم کرد ...
کاش آدمی عشقش را بردارد برود یک گوشهی دنج زیر آفتاب روی مهتاب لابلای خواب! به صدای پای اینهمه عابر، بیتفاوت شود فقط برای یک صدای پا دلش هُـــــری بریزد کاش عشــــــق مثل خواب معصومانهات ساده باشد...