TGViewer
Channel Public Channel
کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل

کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل

@sheradabuniamol

«تو را سِزد که کنی خانهٔ ادب آباد»

کانال رسمی کانون فرهنگی ادبی دانشکده های علوم پزشکی آمل

دبیر کانون
@Maedeh_31K
Subscribers
110
Photos
78
Videos
5
Links
22
Recent Posts 20 shown
Post #364 36
اسم کتاب و جمله‌ای از اون که تو ذهنت موندگار شد رو برامون بنویس✨

شاید همون جمله برای یکی دیگه شروع یک کتاب جدید باشه. 🤍
  • ❤ 8
Post #363 33
سمفونی مردگان | عباس معروفی

سمفونی مردگان یکی از شناخته‌شده‌ترین رمان‌های معاصر ایران و اثر عباس معروفی است که نخستین‌بار در سال ۱۳۶۸ منتشر شد. داستان در شهر اردبیل و در فضای سال‌های جنگ جهانی دوم می‌گذرد و زندگی خانواده‌ای سنتی به نام «اورخانی» را روایت می‌کند.

محور اصلی داستان، آیدین، جوانی شاعر و روشنفکر است که در مقابل تفکرات سنتی و مستبدانه پدرش قرار می‌گیرد. تقابل سنت و تجدد، تعصب و آزادی، ویرانی و عشق از مهم‌ترین مضمون‌های این رمان است. روایت داستان نیز ساختاری متفاوت دارد و از زاویه دید شخصیت‌های مختلف بیان می‌شود.

عباس معروفی (۱۳۳۶–۱۴۰۱) نویسنده، شاعر و نمایشنامه‌نویس ایرانی بود. از آثار شناخته‌شده او می‌توان به سمفونی مردگان، سال بلوا، پیکر فرهاد و فریدون سه پسر داشت اشاره کرد. سمفونی مردگان از مهم‌ترین آثار اوست و جوایز ادبی بین‌المللی نیز دریافت کرده است.
  • ❤ 7
Post #362 70
که دل‌مُردگی تو را کُشت، هان؟ از خشم می‌ترکی، از اندوه در تابی، خفه می‌شوی؟ صبور باش ای شیرِ صحرا! من هم در حالِ خفه‌شدنم، مدت‌هایی‌ست مدید... به ریه‌هایت یاد بده نفسِ کوتاه بکشند، تا زمانی‌که پا بر قلّه‌های بلند می‌نهی و باید در توفان دم زنی، با شادی بسیار گسترش یابند.
بیندیش، کار کن، بنویس، آستین‌هایت را تا شانه بالا زن و مرمرت را بتراش؛ مانندِ کارگرِ خوبی که هرگز سر برنمی‌گرداند، عرق می‌ریزد و زحمت می‌کشد و لبخند می‌زند... تنها راهِ حذر از ناشادی محصورکردنِ خویش است به هنر و جاندادن به هرچه که دیگر.

بخشی از یک نامه‌ی
گوستاو_فلوبر
از نامه‌ های فلوبر
ترجمه‌ی ابراهیم گلستان

ماهنامه‌ی صدف، شماره‌ی ۱۰، شهریور ماهِ ۱۳۳۷، صفحه‌های ۸۰۰ و ۸۰۱
  • ❤ 7
  • 👏 2
Post #361 136
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که برتاج‌پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ماکه‌چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

مارا به رخت و چوب‌شبانی‌فریفته‌است
این گرگ سال‌هاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین،به کجروان‌سخن‌ازراستی‌چه‌سود
کوآنچنان کسی که نرنجد ز حرف‌راست

پروین اعتصامی
  • ❤ 15
Post #360 225
«هان تا سر رشتهٔ خِرَد گم نکنی
خود را ز برای نیک و بد گم نکنی
رهرو تویی و راه تویی، منزل تو
هشدار که راه خود به خود گم نکنی»

«هر که نورِ خویش را بشناسد،
راهِ‌ خویش را گم نخواهد کرد؛ زیراحقیقت،
در درونِ انسان جلوه‌گر‌ است.»
— شیخ شهاب‌الدین سهروردی

۸ مرداد سالروز بزرگداشت شیخ شهاب‌الدین سهروردی، فیلسوف بزرگِ حکمت اشراق، گرامی باد؛ اندیشمندی که انسان را به شناختِ خویشتن و رسیدن به نورِ حقیقت فرا می‌خواند.
متولد قرن ۶ هجری قمری
شهر سهرورد زنجان
  • ❤ 14
Post #357 217
روی دامنت چند تکه افتاده است.
به نظر تکه های انسان است
نه !
انگار سرباز است!
و یک گوشی که دیگر برای همیشه زنگ نمیخورد
کتابی با صفحه‌های نیم‌سوخته...
قمقمه‌ای که هنوز نیمه‌پر است...
پوتینی که برای آخرین بار پوشیده شده بود...
و ساعتی که عقربه‌هایش چند دقیقه پیش برای زندگی می‌چرخیدند.
چند دقیقه قبل، اینجا صدای خنده‌ی چند جوان سقف را پر کرده بود.
یکی از مرخصیِ آخر هفته می‌گفت،
یکی عکس دختر کوچکش را نشان میداد
یکی برای هزارمین بار تعریف می‌کرد بعد از خدمت چه آرزوهایی دارد.
جوان بودند؛
آن‌قدر جوان که هنوز خیال می‌کردند زندگی، برای همه‌ی رؤیاهایشان وقت دارد.
بعد...
فقط چند ثانیه کافی بود
تا صدای خنده، جایش را به انفجار،
و انفجار، جایش را به سکوت مرگبار بدهد.
از لاکم بیرون می‌آیم.
همه دارند حرف می‌زنند.
یکی می‌گوید:
چرا سربازها آنجا بودند؟
دیگری می‌گوید:
«شعار نه به آتش‌بس،آخرش همین می‌شود!»
یکی با خشم، یکی با طعنه، یکی با تحلیل.
آن‌طرف‌تر، کسی که هنوز خبر را نشنیده، می‌پرسد:
«جنگ شد؟»
و جواب می‌شنود:
«نه... جنوب را زده‌اند.»
قلبم مچاله می‌شود.
نه از صدای انفجار...
از سرعتی که آدم‌ها، مرگ را به بحث تبدیل می‌کنند.
دوباره به لاکم فرار می‌کنم.
آنجا امن‌تر است.
جایی که قاتل واقعی، هنوز همان کسی است که موشک را شلیک کرده؛
همان کسی که با دعوت هم‌وطن های همان سربازها ،پای بمب هایش به این‌خاک باز شد.
و حالا همان هموطن ها،صاحب‌عزا شده اند!
جایی که آدم‌هایی که دیروز از قاتلان مدرسه‌ی میناب تشکر کرده بودند، امروز حداقل لال بودند نه صاحب خون و هموطن جنوب!
جایی که جنوب، فقط یک جهت روی نقشه نیست؛تکه‌ای از خانه است.
جایی که سرباز، پیش از آن‌که یک لباس نظامی باشد،یک پسر است.پسرِ کسی.برادرِ کسی.
دوستِ کسی.عشقِ کسی.
جایی که تکه‌های دست یک جوان،
هنوز فقط دست‌های یک جوان‌اند؛
دست‌هایی که قرار بود دست پدر را بگیرد،
موهای کودکش را نوازش کند،
نامه‌ای عاشقانه بنویسد،
برای مادرش سوغاتی بخرد،
یا عصر یک روز معمولی، بی‌دلیل در جیبش فرو برود و از آینده حرف بزند.
نه تکه‌هایی برای تیتر خبرها.
نه ابزاری برای دعواهای مجازی.
نه خوراکِ تحلیل‌های بی‌رحم.
نه لقمه‌ای در دهان لاشخورهای سیاسی.
نمی‌دانم تاریخ، فردا چه روایتی از این روز خواهد نوشت.فقط می‌دانم،
وقتی مادری، شماره‌ی پسرش را می‌گیرد و دیگر کسی پاسخ نمی‌دهد،وقتی یک تخت تا همیشه مرتب می‌ماند،وقتی یک بشقاب سر سفره بی‌صاحب می‌شود،وقتی یک رؤیا، زیر آوار جا می‌ماند،دنیا جای بهتری نمی‌شود.
کاش قبل از آن‌که جنازه‌ها را بشماریم تا برای باورهایمان دلیل پیدا کنیم،
لحظه‌ای برای صاحبان آن جنازه‌ها گریه کنیم.
کاش مرگ،پیش از آن‌که به میدانِ قضاوت و جدل تبدیل شود،اجازه پیدا می‌کرد،
فقط...مرگِ یک انسان باشد!
  • ❤ 7
  • 👎 2
Post #352 180
بسمه تعالی
مَن لم يَشكُرِ المَخلوقَ لَم يَشكُرِ الخالِقَ
سرکار خانم فرزانه آگاه
بدینوسیله مراتب قدردانی و تشکر خود را از تلاش‌ها و زحمات بی‌دریغ و ارزشمند جنابعالی در زمینه توسعه کانون فرهنگی شعرو ادب اعلام می‌داریم.
تلاش‌های صادقانه و مسئولانه شما، تاثیر بسزایی در  پیشرفت این کانون فرهنگی داشته است. امید است در سایه الطاف الهی، همواره در تمام مراحل زندگی موفق و موید باشید و در پیشبرد اهداف عالیه همچنان سربلند و پیروز بمانید.
با آرزوی موفقیت‌های روزافزون شما
مناجاتی مسئول فرهنگی دانشکده های علوم پزشکی آمل
  • ❤ 6
Post #351 174
سرکار خانم فرزانه آگاه عزیز🌹

از زحمات ارزشمند، دلسوزی‌ها و تلاش‌های بی‌وقفه‌ای که در طول دوران دبیری کانون شعر و ادب داشتید، صمیمانه سپاسگزارم.

بی‌شک آنچه امروز از این کانون به یادگار مانده، حاصل عشق، تعهد و نگاه فرهنگی شماست و ادامه دادن این مسیر، مسئولیت ارزشمندی برای من خواهد بود.

امیدوارم بتوانم با همراهی اعضای کانون، این راه را در ادامه‌ی تلاش‌های شما به بهترین شکل پیش ببرم .

برای شما در تمام مراحل زندگی، سلامتی، موفقیت و روزهای سرشار از آرامش آرزو دارم و امیدوارم همچنان در کنار کانون شعر و ادب، هرچند از دور، حضور و حمایتتان را داشته باشیم.

با احترام و سپاس
مائده کرد
دبیر کانون شعر و ادب ۱۴۰۵–۱۴۰۴ 🌿
  • ❤ 7
Post #350 156
سلام به همه‌ی همراهان عزیز کانون شعر و ادب💚

افتخار این را داشتم که مدتی مسئولیت دبیری این انجمن را بر عهده بگیرم. در این مسیر، با دوستانی همراه شدم که هرکدام برایم یک دنیا خاطره ساختند. خانم کوثر قاسمی عزیز که یکی از استعدادهای نابی بود که در همین جمع شکوفا شد و قلمش آنقدر درخشان بود که همه‌ی ما را شگفت‌زده کرد


کانون شعر و ادب، برای من هیچ‌وقت یک انجمن ساده نبود. اتفاقی بود که رویدادهای به‌یادماندنی‌ای در دانشکده رقم زد؛ جایی که استعدادهای بی‌نظیری از دانشجویان در زمینه های هنری و ادبی شکوفا شد.

انجمن شعر، یکی از قشنگ‌ترین خاطرات دانشجویی‌ام بود؛ جایی که همیشه با قلبم برایش وقت گذاشتم.
دلم برای جمع های گرم کانون شعر وادب و یکشنبه های فرهنگی و بدو بدو کردن برای برگزاری مراسمات دانشکده تنگ میشه.

امیدوارم در این مسیر، تا حدودی دینم را به فرهنگ و هنر این دانشکده ادا کرده باشم و از دور، شاهد پیشرفت‌های بیشتر این انجمن باشم.

و در آخر تبریک میگم به خانم مائده کرد عزیز‌ که بعد از بنده مسولیت دبیری این انجمن به عهده ایشان قرار گرفته.
باشد که این مسیر، زیر دستان شما پرثمرتر از پیش ادامه یابد.

خدانگهدار همه‌ی شما عزیزان🌹

ـ فرزانه آگاه
دبیر کانون شعرو ادب ۱۴۰۴ ـ ۱۴۰۳
  • ❤ 16
Post #349 168

Forwarded from حسن ‌صادقی

" شریعه فرات، پیش روست و چند هزار سوار دشمن پشت سر... سوار تشنه لب، لحظه به لحظه به آب نزدیکتر می‌شود، با مشک خالی بر دوش و شمشیری در دست و لبخندی شیرین بر لب. لبخند، لب‌های ترک خورده‌اش را به خون می‌نشاند.
اگر پا از رکاب، بیرون کشد، سرانگشتانش، خراش بر چهره زمین می‌اندازد.
عباسم, :
وقتی که بر اسب سوار می‌شوی، ماه باید پیاده شود از استر آسمان.
چهره درخشانت را چونان شب سیاه که ماه را به دامن بگیرد، در قالب گرفته است.
ماه اگر در روز طلوع کند، از جلای خودش می‌کاهد این چه ماهی است که رنگ از رخ روز می‌زداید و با ظهورش روشنایی روز را کمرنگ می‌کند!؟
چیزی به آب نمانده است برق آب در چشم‌های اسب و سوار می‌درخشد. هوای مرطوب در شامه تفتیده‌اش می‌پیچد و به او جان و توان تازه می‌بخشد. سوار دمی به عقب برمی‌گردد و کشته‌های خویش را مرور می‌کند.
همه این جنازه‌ها که اکنون در سایه سار نخل‌ها خفته‌اند، تا لحظاتی پیش ایستاده بوده‌اند و سدی شکست ناپذیر می‌نموده‌اند. فقط چهار هزار نفر، مامور نگهبانی از شریعه بوده‌اند با اسب و شمشیر و نیزه و تیر و کمان و خود و سپر و زره و عمود..

... کیست این سردار که از میان چهار هزار سوار نیزه‌دار عبور کرده است و خود را به آب رسانده است، بی آنکه آب در دلش تکان بخورد؟! این، عباس علی است، عباس، فرزند علی بن ابیطالب(ع)

نه خستگی، نه تشنگی، نه گرسنگی، نه این همه داغ، هیچ کدام تاب از کف عباس نربوده و توان عباس را نفرسوده، اما دیدن تشنگی حسین(ع) و بچه‌های حسین، طاقتش را سوزانده و او را راهی شریعه کرده است.و اکنون این اوست و آبی که تا زانوان او و شکم اسب، بالا آمده. اکنون این اوست و آب و مشک خالی و بچه های حسین(ع). اکنون این اوست و لب‌هایی که از تشنگی ترک خورده. اکنون این اوست و تنی که از تشنگی ناتوان شده.

اکنون این اوست و جگری که از تشنگی تاول زده. اکنون این اوست و هجوم لشگر عقل از هزار سو که او را به نوشیدن آب ترغیب می‌کند: تو علمدار لشگر حسینی، باید استوار بمانی. تو محافظ بچه های حسینی، باید توان در بدن داشته باشی. تو تکیه گاه سپاه حسینی، نباید فرو بریزی.

وقتی به جرعه‌ای آب می‌توان توان هزارباره گرفت، چرا این توان را - نه از خودت که - از انجام رسالتت دریغ می‌کنی؟تو یک عمر زیسته‌ای برای همین یک روز و اگر امروز نتوانی بجنگی و از محبوبت دفاع کنی، همه عمر را به باد داد‌ه‌ای...»

اما تو چه کرده ای
تو آب را هم شرمنده کردی.

باغبان اگر در آینه نهال، شاخسار سر به آسمان کشیده درخت را نبیند که باغبان نیست
جان برادر
تو را برای همین روز می‌خواستم عباس! ناز بازوان تو! حالا بدان که چرا در ابتدای ورودت به این جهاد، بر دست‌ها و بازوان تو بوسه می‌زدم و سر انگشتانت را به آب دیده می‌شستم.."


کتاب سقای آب و ادب ،
اثر سید مهدی شجاعی
  • ❤ 6
Post #348 164
"چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-


«شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست »
 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس."
  • ❤ 5
Post #347 211
ماه رمضان، نه‌فقط برای روزه‌داری، بلکه برای بازنگری در خویشتن است. فرصتی است که آدمی، برای لحظه‌ای از شتاب زندگی بایستد و بیندیشد. در این ماه، آدم‌ها در سکوت سحر و افطار، بیشتر از همیشه به یاد می‌آورند که چقدر به درون خود بی‌توجه بوده‌اند. صدای اذان که می‌آید، گویی جهان برای لحظه‌ای مکث می‌کند. در آن لحظه، همه چیز معنا پیدا می‌کند: گرسنگی‌ای که به امتحانی برای صبر تبدیل شده، تشنگی‌ای که آدم را از غفلت بیدار کرده، سکوتی که او را با خودش روبه‌رو ساخته است.
رمضان، ماهی است که در آن، انسان می‌آموزد که چگونه می‌توان با کمترین‌ها، بیشترین آرامش را یافت و چگونه می‌توان با دوری از وابستگی‌ها، به خویشتن بازگشت.

سووشون
#سیمین_دانشور
  • ❤ 11
Post #345 212

Forwarded from کانون کتابخــــوانی

✍️ وقتی «شعر»، تاریخ ساخت!

📣 دوره بازخوانی شعر و ادبیات مشروطه

🔖 «تاریخ را این‌بار از دل شعر بخوانید!
هر شاعر، روایتی از زمانه‌ٔ مشروطه...»

👤دکتر بهمن بنی‌هاشمی
🔹شاعر و پژوهشگر ادبیات
🔹دکتری زبان و ادبیات فارسی

💻 هشت جلسه، شروع از چهار اسفند

✔️ دوشنبه‌ها | ساعت ۱۹ تا ۲۰:۳۰

🎖 همراه با گواهی معتبر از شبکه نخبگان ایران

⌛️ فرصت ثبت‌نام و شروع دوره تا ۴ اسفند

☎️ جهت ثبت‌نام در رویداد، لطفا به حساب ( @Book_kanoon_admin ) در تلگرام پیام دهید.

💰دریافت تخفیف گروهی، دانشجویی و نیز ده درصد تخفیف زودهنگام فقط تا دوم اسفند برای ۱۰ نفر!

🌱 کانون کتابخوانی شبکهٔ نخبگان ایران: 
|
@Book_Kanoon |
  • ❤ 4
Post #344 160

Forwarded from مفدا مازندران

🌟سیمـــــرغ 🌟
✨سیزدهمین جشنواره بین المللی ، فرهنگی هنری نظام سلامت 1404✨

🔹« همراه با اعطای گواهی فعالیت فرهنگی موثر،برای برگزیدگان و رابطین جشنواره از طرف معاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی مازندران »

✔️الف) بخش جامعه سلامت شامل:
دانشجویان ، کارکنان ، اعضای هیئت علمی و دانش‌آموختگان دانشگاه های‌ علوم پزشکی

✔️ب) بخش ملی شامل: تمامی دانشجویان دانشگاه‌های سراسر کشور

✔️ج) بخش بین‌الملل شامل: تمامی دانشجویان غیرایرانی شاغل به تحصیل در دانشگاه های ایران و دانشجویان ایرانی شاغل به تحصیل در سایر کشورهای دنیا

🔸جهت ثبت نام ، شرکت و دریافت متن کامل فراخوان ، همچنین اطلاع از اخبار جشنواره ، رمزینه داخل پوستر را اسکن نمایید یا از طریق لینک زیر وارد شوید : 👇👇👇
www.mefda.ir/news/450591

📍شماره تماس دبیرخانه جشنواره : 33544052

📌کانال ارتباطی جشنواره در پیام رسان ( بله) :
@mazums_simorgh13

✨دبیرخانه سیزدهمین جشنواره فرهنگی هنری سیمرغ✨

معاونت فرهنگی و دانشجویی دانشگاه
#مفدامازندران
🔻راه‌های ارتباطی :
🌐 تلگرام | اینستاگرام | ایتا | بله
  • ❤ 2
Post #343 132
✨ دورهمی خاطره‌ها
قراره یه بار دیگه کنار هم جمع بشیم، با صفا، با لبخند، با کلی خاطره که هنوز بوی رفاقت میدن…

اینجا خاطره‌ها فقط مرور نمی‌شن؛ دوباره زنده می‌شن 🤍
منتظر دیدن تک‌تکتون هستیم تا یه غروب متفاوت رو کنار هم بسازیم.

╔═••🕊••═════╗
🆔  https://t.me/basijamol
🆔https://eitaa.com/basijamol1404
╚═════••🕊••═╝
#دورهمی_خاطره‌ها
#رفاقت
#بسیج_دانشجویی_مجتمع_علوم_پزشکی_آمل
  • ❤ 5
Post #340 193
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما / قیصر امین پور


بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما

بفرمایید هر چیزی همان باشد که می خواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما

بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما

سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه ی پیوندهای ما

به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو می بالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما

شب و روز از تو می گوییم و می گویند، کاری کن
که «می بینم» بگیرد جای «می گویند»های ما

نمی دانم کجایی یا که ای، آنقدر می دانم
که می آیی که بگشایی گره از بندهای ما

بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آینده های ما


ــــــــــــــــــــ

'طلوع می کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی، آن چنان که می دانی

کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجاآباد
بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
  • ❤ 4
Post #339 198
ــــــــــــــــــــــــ


از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
گل کرد خارخار شب بی قراری ام

تا شد هزار پاره دل از یک نگاه تو
دیدم هزار چشم درآیینه کاری ام

گر من به شوق دیدنت از خویش می روم
از خویش می روم که تو با خود بیاری ام

بود و نبود من همه از دست رفته است
باری مگر تو دست برآری به یاری ام

کاری به کار غیر ندارم که عاقبت
مرهم نهاد نام تو بر زخم کاری ام

تا ساحل قرار تو چون موج بی قرار
با رود رو به سوی تو دارم که جاری ام

با ناخنم به سنگ نوشتم: بیا، بیا
زان پیشتر که پاک شود یادگاری ام

ـــــــــــــــــــــــــ


این روزها که می‌گذرد، هر روز
احساس می‌کنم که کسی در باد
فریاد می‌زند
احساس می‌کنم که مرا
از عمق جاده‌های مه آلود
یک آشنای دور صدا می‌زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می‌آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی‌بهانه توقف کند
تا چشم‌های خستۀ خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دست‌های صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می‌شود
روزی که روز تازۀ پرواز
روزی که نامه‌ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه‌ای بفرستیم
صندوق‌های پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش، کوتاه
روزی که التماس، گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده‌رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده‌ای بنویسند:
«تنها ورود گردن کج، ممنوع»
و زانوان خستۀ مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه‌های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
و مثل قصه‌های قدیمی
پایان خوب داشته باشند
روز وفور لبخند
لبخند بی‌دریغ
لبخند بی‌مضایقۀ چشم‌ها
آن روز
بی‌چشمداشت بودن لبخند
قانون مهربانی است
روزی که شاعران
ناچار نیستند
در حجره‌های تنگ قوافی
لبخند خویش را بفروشند
روزی که روی قیمت احساس
مثل لباس
صحبت نمی‌کنند
پروانه‌های خشک شده، آن روز
از لای برگ‌های کتاب شعر
پرواز می‌کنند
و خواب در دهان مسلسل‌ها
خمیازه می‌کشد
و کفش‌های کهنۀ سربازی
در کنج موزه‌های قدیمی
با تار عنکبوت گره می‌خورند
روزی که توپ‌ها
در دست کودکان
از باد پر شوند
روزی که سبز، زرد نباشد
گل‌ها اجازه داشته باشند
هر جا که دوست داشته باشند
بشکفند
دل‌ها اجازه داشته باشند
هر جا نیاز داشته باشند
بشکنند
آیینه حق نداشته باشد
با چشم‌ها دروغ بگوید
دیوار حق نداشته باشد
بی‌پنجره بروید
آن روز
دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
تنها
پرچینی از خیال
در دوردست حاشیۀ باغ می‌کشند
که می‌توان به سادگی از روی آن پرید
روز طلوع خورشید
از جیب کودکان دبستانی
روزی که باغ سبز الفبا
روزی که مشق آب، عمومی است
دریا و آفتاب
در انحصار چشم کسی نیست
روزی که آسمان
در حسرت ستاره نباشد
روزی که آرزوی چنین روزی
محتاج استعاره نباشد
ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده‌های گمشده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظه‌ها به در آیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشم‌های خدا آبی!
ای روز آمدن!
ای مثل روز، آمدنت روشن!
این روزها که می‌گذرد، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم
  • ❤ 3
Older posts →

About this channel

How can I read @sheradabuniamol without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل have?
کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل (@sheradabuniamol) has 110 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does کانون فرهنگ، شعر و ادب علوم پزشکی آمل know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →