من پارههای قلبم و در اشک جاریام
خونابهای به وسعت یک زخم کاریام
چون قلب دیرسال تراشیده بر درخت؛
تنهاترین نشانۀ یک یادگاریام
یلدای من که ثانیۀ شوم ساعت است ...
ای وای بر حکایت شبزندهداریام
زندان شیشه بود جوابم که چون گلاب
دیدم سزای خندۀ شومِ بهاریام
من دست بر کمر زدهام از خمیدگی
جز دست من نکرده کسی دستیاریام :)
غمزوزۀ جراحت گرگم به کوهسار
با درد خویش هم نفسِ بیقراریام
چون سایۀ طویل درختم که در غروب
هر لحظه بیشتر ز تنِ خود فراریام
بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بیبندوباریام!
#غلامرضا_شکوهی
🤍
@sher_minafen 🤍
هر لحظه بیشتر ز تن خود فراریام ....