TGViewer
شکفتن در آفتاب شکفتن در آفتاب @shekoftandaraftab · 3.77K subscribers
Post #11448 436
مهشید و من

نخستين خاطرۀ من از مهشيد امیرشاهی به سال‌های دبستان برمی‌گردد. هميشه و هنوز او را می‌بينم که در کنار من و پشت ميز خود نشسته است. در اين تصوير قبل از هر چيز دست راست اوست که جلو چشمم مجسم می‌شود: قلم را به شکل خاصی ميان انگشتان آغشته به جوهرش گرفته است، مثل اينکه قلم جزئی از بدن او، انگشت ثابت ديگری در دست اوست که نمیشود و نمیخواهد آن را زمين بگذارد. در آن زمان نمیدانستم که هرگز از آن قلم جدا نخواهد شد. خاطرۀ ديگرم از همان بچگی زيبائی فوق‌العاده اوست: چشم‌هائی درشت و سياه بر چهره‌ای سفيد در چارچوبی از موهای پرپشت و مشکی. به علاوه‌ی هوشی که به اين زيبائی صوری حالتی غرورآميز میداد و رفتار و کرداری که او را از ديگران متمايز می‌ساخت ـ چون مهشيد بی‌ترديد از همه باهوش‌تر بود و به همين دليل در تمام سال‌های تحصيل مقام اول را بين همه شاگردان اخذ میکرد. شخص ديگری را که در رابطه با او در محفوظات خاطره دارم دايه مهشيد است که او را مه مه صدا میکردند. او زنی با شخصيت قوی قدرتمند، و با سواد بود و شايد بتوان گفت مدير و کلانتر خانۀ آن‌ها به شمار ميامد. بعدها که من بزرگتر شدم و فيلم «بربادرفته» را ديدم، پرستار «اسکارلت» مرا هميشه به ياد دايه‌ی مهشيد ميانداخت. مه مه با روپوش سفيد هر صبح مهشيد را تا مدرسه همراهی میکرد و هر غروب او را به خانه برمی‌گرداند و هر ظهر قابلمۀ ناهار او را برايش مياورد. حتی خوردنی‌های قابلمۀ غذای مهشيد از مال من لذيذتر به نظرم ميرسيد. اصولاً برای من هر چيزی که مربوط به مهشيد میشد عالی‌تر و برتر بود. براساس همين اعتقاد، بعد از تعطيل مدرسه که بعضی اوقات عصرها به منزل يکديگر می‌رفتيم، من ترجيح میدادم که به خانه‌ی آنها بروم. در آنجا نه تنها مه مه شخصاً از ما پذيرائی ميکرد، بلکه به عنوان دوست مهشيد بسيار به من مهر و محبت نشان میداد. بعد از دبستان از هم جدا مانديم، او رفت به دبيرستان نوربخش و من رفتم به انوشيروان دادگر و بعد از مدت کوتاهی به انگلستان. کمی ديرتر مهشيد هم به انگلستان آمد. در آغاز سال‌های تحصيلی در انگلستان همديگر را نمی‌ديديم ـ تجديد ديدارها فقط در تعطيلات تابستان ميسر بود که هر دو به ايران برمی‌گشتيم: يا او به خانۀ ما در قلهک ميامد يا من می رفتم به باغ تابستانی آنها در شيان. خانواده و اهل منزل هر دو متقابلاً از ديدن ما مسرور می‌شدند. تماس‌های مرتب ما در لندن بود و دوران دانشگاهی، گاه به منظور ديدار و گاه برای اجرای برنامه‌ای. مهشيد، به دلايلی که فراموش کرده ام ـ احتمالاً باز از اين رو که از من هوشمندتر بود ـ دانشگاه را يکسال زودتر از من به اتمام رساند. آخرين ملاقاتمان را در لندن به جزئيات به خاطر دارم. حتی محل و فصل ديدارمان به يادم هست. تابستان بود و مهشيد دو پيس ابريشم آبی کم رنگ و کمر تنگی ـ طبق مد آن زمان ـ پوشيده بود که باريکی فوق العاده‌ی کمرش را آشکار می‌کرد. روي هم رفته در آن لباس زيبائيش جلوه‌ای تمام داشت. چند ماهی پس از بازگشتش به ايران ـ شايد در زمستان همان سال ـ نامه‌ای از مهشيد برايم رسيد که در آن تصميمش به زناشوئی و مشخصاتی از شوهر آينده‌اش درج بود. ديگر خبری از او نداشتم تا تابستان بعد که به ايران برگشتم و او را حامله ديدم. دخترش مريم را در آن زمان آبستن بود. اتفاقاً خود من هم اواخر همان سال ازدواج کردم. برای حضور در مراسم ازدواجم، که به خواسته‌ی خودم و شوهر آينده‌ام خيلی ساده و کوچک برگزار میشد، من فقط دو دوستم را دعوت کرده بودم ـ يکی از آن دو مهشيد بود. ازدواج اول و زناشوئی بعدی مهشيد هر دو به جدائی انجاميد. من غالباً شريک و شاهد ناراحتی‌های مهشيد طی آن سالها بودم و مايل نيستم که از آن روزها صحبتی بکنم. آنچه برايم مهم است اين است که او پس از فايق آمدن برمشکلات با هوش و فراست طبيعی و قدرت هنری ذاتی با آن قلمی که جزئی از وجودش بود، به موفقيت‌های روز افزونی نايل آمد. اين موفقيت چنانکه همه می دانند امروز به حدی رسيده است که سخن گفتن دربارۀ ادبيات معاصر ايران بدون ذکر نام مهشيد امری است محال. رفاقت ما که از پشت نيمکت دبستانی آغاز شد حالا دوستی ديرينه‌ای است. تماس‌مان در هرکجا که باشيم هميشه برقرار است، همانطور که در هر شرايطی که به سر بريم همواره شريک غم و شادی يکديگريم.

شيرين مهدوی (خازنی)
مجلۀ تلاش، چاپ آلمان،
سال سوم، شماره ۱۶، آبان-آذر ۱۳۸۲
@shekoftandaraftab
  • ❤ 5
More from @shekoftandaraftab
  1. Oct 18, 2026پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبه‌ی آن گوش سر گوش سر است‌ تا نگر…
  2. Oct 18, 2026شطحیات منظوم مولانا در غزلیات شمس نوشته‌ی دکتر مریم حسینی نامه فرهنگستان ۱۳۸۶ شماره ۳۵ در…
  3. Oct 18, 2026سال‌هایِ آرامش مولانا (بخش دوم) او را شیخُ الْمَشایخ، وَلیُّ اللهْ فِی الْارْض، بایَزید وق…
  4. Oct 18, 2026سال‌هایِ آرامش مولانا (بخش نخست) صَلاحُ الدّین فریدون، پسرِ یاغیبَسان، در یکی از روستاهایِ…
  5. Oct 17, 2026زن از دید داستان‌نویسان معاصر متن سخنرانی مهشید امیرشاهی ایران‌شناسی سال دوازدهم زمستان ۱۳…
  6. Oct 17, 2026نویسنده‌ای در بهترین سنت رمان کلاسیک (بخش چهارم و نهایی) جامعۀ روشنفکری پیش از انقلاب به خ…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →