تا اینکه یه شب شمع رو روشن کرد و دید دیگه سایه ای پشت سرش نیست
هرچی گشت پیداش نکرد!
توی کوچه های خیس دنبالش رفت، زیر نور ماه قدم زد، از کنار خونه های خاموش رد شد، حتی برگشت جاهایی که یه زمانی با کسی که دوستش داشت خاطره داشت!
ولی سایه انگار برای همیشه ناپدید شده بود...
تا اینکه یه شب توی یه خونه متروکه پیداش کرد.
سایه روی دیوار افتاده بود ولی این بار خودش حرکت میکرد
انگار منتظرش بود
سایه شروع کرد به یادآوری چیزایی که مرد سال ها قایمشون کرده بود
عشقایی که نصفه موندن رویاهایی که ولشون کرده بود و اشکایی که هیچکس ندیده بود
مرد دستشو سمت سایه دراز کرد ولی سایه عقب رفت و گفت:
«من هیچوقت ترکت نکردم
این تو بودی که از خودت فرار کردی»
از اون شب به بعد دیگه از تاریکی نمیترسید.
چون فهمیده بود بعضی وقتا آدم باید وارد تاریکی بشه تا بتونه خودش رو پیدا کنه.
https://t.me/Shadowdreamsworld86