یک بومِ تیره، با ماهی محو در پسزمینه و آدمی که درست لبِ مرزِ خواب ایستاده؛ سایهاش اما از خودش جدا شده و به سمت دیگری میرود. انگار اینجا خوابها هم سایه دارند؛ بعضی رؤیاها روشن نیستند، بعضی تاریکاند، و بعضی آنقدر واقعیاند که بعد از بیدار شدن هم دست از سرت برنمیدارند. هر گوشهی تابلو، تکهای از یک خوابِ ناتمام است؛ چیزی که نمیدانی خاطره بوده، خیال بوده، یا زندگیای که هیچوقت فرصت اتفاق افتادن پیدا نکرده. جایی که حتی تاریکی هم خواب میبیند.
برای تو.
Post #330
3
Forwarded from اینجادیوانهایمینویسد! (.صاد.)