TGViewer
زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) زندگی (سال سکوت؛ سرگذشت واقعی) @shaadizendgi · 969 subscribers
Post #11581 60
#پارت۸۳
#سال_سکوت



دختری ترسیده با موهای باز که دورش ریخته و از وحشت پلک‌هایش را روی هم می‌فشرد و با دستهایش گوشهایش را گرفته بود. اینگونه میخواست با ترسش مقابله کند. 
اخم مهمان صورتم شد. درست که علاقه ای به او نداشتم. ولی این دختر همسر من بود؛ همسر شرعی و قانونی که چیزی نمانده بود از ترس قالب تهی کند. از اینکه باعث ترسش شدم. ناراحت شدم. لبم را با زبان تر کرده آرام گفتم:
« اینجا چیکار می‌کنی؟»

جوابم را نداد. چشمانش را بیشتر روی هم فشرد. لب هایش را بیشتر به داخل میکشید تا صدایش در نیاید. دست دراز کرده آرام به شانه اش زدم. « نه!...» ی از سر ترس همراه با جیغ گفت.

اجازه نداد « نترس » ی که آماده کرده بودم از دهانم خارج شود.
دوست نداشتم صدایش به گوش همسایه ها برسد. هرچند ساختمانها بلند بود ولی نیمه شب بود و سکوت شب کمترین صدا را واضح تر از هر وقت دیگر انعکاس می داد.

برای اینکه ترسش را کم کنم. دستم را بالا گرفته گفتم:
« آروم باش ... داد نزن ، منم »

انگار حرفم تاثیری نداشت. دیدم همانجا کنار دیوار سُر خورد در خودش جمع شد. تازه یادم آمد او هم مرا نمی‌شناسد. به خودم و بخت بدم لعنت فرستادم؛ که چرا نخواستم اورا  برای یکبار هم شده ببینم. نه در آزمایشگاه و نه موقع عقد در خانه شان! اینجا هم که بماند.‌..

داخل شدم. پیش پایش نشستم. کیسه ای به  سرم خورد. گرد و خاکی ایجاد کرد. مطمئنا از روی دیوار افتاده بود. نرم بود. نمیدانم سبزی خشک بود یا...

هرچه که بود گرد و خاکش به سینه ام نشست. برای لحظه ای نفسم را تنگ کرد. سرفه ای کردم تا نفسم باز شود. در دل مامان را هم بی نصیب نگذاشتم بابت اینهمه آت و آشغالی که نگه داشته بود. گفتم:
« نترس !... کاریت ندارم که »

باز هم جوابی نداد. اینبار دستم را روی بازویش گذاشتم تا بلندش کنم از اینجا برویم.  یکباره دستهایش را بالا برد. با گریه و صدایی که مطمئنا از ترس می لرزید. گفت:
« تو رو خدا به من کار نداشت ...»

جمله اش ناتمام ماند این اثر ترسی بود که من ناخواسته باعثش بودم. باز خودم را لعنت فرستادم. گفتم:
« نترس عارفم!...شوهرت»

جان کندم برای گفتن کلمه آخر. بعد از مکث کوتاهی که نفسم را هوف مانند بیرون فرستادم. دستش را گرفتم. با گفتن« پاشو اینجا نشین » بلندش کردم. او هم سرسختی نکرد. همراهم شد. وارد خانه شدیم. نمیدانم واقعا لرزید یا من چنینی چیزی حس کردم. 
گفتم:
« سردته؟»
  • ❤ 5
  • 🥰 3
  • 👍 1
  • 👌 1
More from @shaadizendgi
  1. Oct 10, 2026🌱 نگرانِ حرفِ مردم اگر نبوديم؛ مسيرِ زندگيمان طورِ ديگرى رقم مي‌خورد. دوست داشتن‌هايمان ر…
  2. Oct 10, 2026🔥 عاشق رمان‌های پرکشمکش و راز آلودی؟ @roman_aisan @roman_aisan خب… خوش اومدی! پارت جدید ح…
  3. Oct 10, 2026🌱 صبح قسمت فوق العاده ای از روز است؛ ذهن تو هنوز تازه است و بهترین زمان برای برنامه ریزی…
  4. Oct 9, 2026🌱 چقدر اين متن دلنشينه... ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﯾﻪ نفر ﻣﯿﺮنجی... ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪیش... ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺗﻪ ﺩﻟﺖ…
  5. Oct 9, 2026🌱 دوست قشنگم امروزو با لبخند شروع کن پر از انرژی مثبت و حال خوب بدون که دنیـا منتظره از ا…
  6. Oct 8, 2026🌱 کشاورزی ساعت گرانبهایش را در انبار علوفه گم کرد هرچه جستجو کرد آن را نیافت. از چند کودک…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →