برای بیروت مینویسم
برای بیروت عزیز که در ذهن من بلاد عشق بود، خاک آزادگان بود. آزادگان بیهراس، بیپروا و سرشار از زندگی. آن قدر سرشار از زندگی که تنها تصویرم از گم شدنش، تصویر عاشقانهی در اشعار نزار قبانی بود: « میدانها
و قهوهخانههای بیروت،
بندرها
و هتلها
و کشتیهایش
همه و همه
در چشمهای تو جا دارند،
چشم که ببندی
بیروت
گم میشود»
کدام چشم بسته شد که چنین بیروت را گم کردیم؟ یا شاید باید گفت؛ چندین چشم، چندین و چند هزار چشم بسته شد؟ چندین و چند هزار صدا خفه شد، که چنین بیروت را گم کردیم؟ که گذاشتیم در شعرها و ترانهها حبس شود و خاک بخورد؟ که واقعیتش را ندیدیم، یا نمیخواهیم ببینیم؟
Post #229
201

- ❤ 7