«گفتم به تخمم. میروم و از همهتان میگذرم. انگشت اشارهام را در هوا میچرخاندم و هق هق میکردم. حالم بهم میخورد. کابوس میبینم. خیلی کابوس میبینم. میبینم که نمیآیی و نجاتم نمیدهی و این بیپدرها دست و پای من را بستهاند و نمیگذارند من بیایم. همهشان بیپدر هستند. فکر کردی کی به ما فکر میکند؟ کله پدرشان. داشتم میگفتم، کابوس میبینم. نه. خواب میبینم که همه چیز درست شده، بعد بیدار میشوم، میفهمم خواب بوده و زار میزنم. نمیدانم کابوس است یا رویا. شب دمار از روزگارم در میآورد. مینشینم در تاریکی و هی خیال میکنم صدای شلیک میآید. هی خیال میکنم که همهاش سرآب است. بلند میشوم دستم را میزنم به کمرم و میگویم حالا میبینید. بعد ناله میکنم. بنشین سر جایت دخترهی بیفکر دم اذان صبح چه گهی میخواهی بخوری؟ گیس خودم را میکشم و پرت میکنم روی تخت. بعد که پرده را میکشم میبینم ماه شده رنگ چشمهایت. خم میشوم و میافتم. انگار که به ماه سجده کرده باشم. مامان در را باز میکند«نخوابیدی؟ این طور که خودتو اذیت میکنی منم خوابم نمیبره.»
جان میکنم که بگویم «اذیت هستم» نمیشنود. میگوید بخواب و میرود و من خمتر و خمتر میشوم. لوله میشوم. شبیه میگو. فکر میکنم کاش میتوانستم بروم زیر آب. این همه آدم میروند زیر خاک، ما را هم بفرستید زیر آب. شما که بلدید، بفرستید زیر برف. نمیدانم. بفرستید که نشنویم این همه صدای نکره را.»
Post #175
201