به عارف
بیا و اینهمه تلخ نباش. از راه برس و دقالباب کن. برایت کاسهای پسته میگذارم و جامی تلخ. بیا و بنوش و با ما ترانه بساز. مادرانم عزادارند، دخترانم مغموم و پردهنشین، برادرانم در بند و عاصی، پدرانم شرمگین کیسههای خالی. «همهجا ملک پریشان، ملت پریشان، تجارت پریشان، خیال پریشان، عقاید پریشان، شهر پریشان، شهریار پریشان. خدایا این چه پریشانی است....»
حرفی از آنهمه بیاور. از «دیدم صنمی، سروقدی، روی چو ماهی»، از «گریه را به مستی بهانه کردم»، از «چه شورها»، عارف، چه شورها... بیاور سازت را و جادویمان کن. خوابمان کن تا نبینیمت که افسرده و آواره در درههای همدان میچرخی و در سرت سرسام صدای یاران میبارد. خوابمان کن که ما از تو خرابتریم.
خیال کردی که رفتی و تمام شد خیال این خرابآباد؟ حالا صد سال است که در بر همان پاشنه میگردد که تو خواستی بگردانیاش و نشد. پس ره بگردان و بیا برویم گلگشت. آباد مانده هنوز طرف باغ بدیع. مانده خاکستر گرمی جایی. سازی میزنیم و جامی به یاد یاران نگونسار میکنیم. گله نکن عارف. نشد دیگر. نمیشود.
دیگر لال شدهام. نمیتوانم بنویسم. کلماتم، چون مرغان نیمبسمل، همهجای خانه ریختهاند. صبح که بیدار میشوم نگاهشان نمیکنم و شب از رویشان رد میشوم. زیر پا فرشِ پَر است و تضرعِ چنگالهای نیمهجان. کلمات صدایم میکنند با حنجرههای خونی. روی برنمیگردانم. یارایم نیست چشم در چشمِ احتضارشان کنم. از حلقِ زخمیشان ناله میکنند که بنویس. ما را بنویس. نمیتوانم. جوهرم در قعرِ قبضِ غم خشکیده است. عقربهها را نگاه داشتهام تا بیایی و چرخ زمان را جلو برانی. بیایی و منقار این مرغان مریض را باز کنی، آبشان دهی، دست بر پوست نازک گلوگاهشان کشی و گریبانم را از حناق و خرچنگ برهانی. بیایی به چمنِ من. به سایهسارِ تغافل و عدم.
این کلمات سرگشته تو را طلب میکنند عارف. این پرندگانِ سرگردان تنگۀ گلویت را میجویند، این میوههای چیده در انتظار تابش آفتاب تواند تا برسند و رنگ رخ گیرند و سگها، دوستان باوفایت که تا دم آخر ترکشان نکردی، به پیشوازت دم تکان میدهند. بگشای لب عارف. بگشای لب که قند فراوانم آرزوست.
https://t.me/Sayehsaar
Post #1132
12.8K