اخوان ثالث؛ شاعری که شکست را به زبان فارسی تحمیل کرد
✔️ بابک شاکر
چهارم شهریور، سالروز مرگ مهدی اخوان ثالث است؛ شاعری که در حافظه عمومی بیش از اندازه با یک کلمه گره خورده است: «زمستان». همین یک کلمه، با همه عظمتش، گاهی به بزرگترین ظلم در حق اخوان تبدیل شده است. او را شاعر زمستان، شاعر شکست، شاعر کودتا و شاعر یأس نامیدهاند و با همین چند برچسب، پرونده یکی از پیچیدهترین دستگاههای شعری شعر معاصر ایران را بستهاند. اما شاعر بزرگ را نباید از روی موضوعات شعرش سنجید؛ باید دید با زبان چه کرده است. اهمیت اخوان دقیقاً از همینجا آغاز میشود: او شکست را فقط موضوع شعر نکرد، بلکه شکست را وارد ساختمان شعر کرد؛ آن را به نحو، موسیقی، فعل، زمان، روایت، تصویر و حتی رابطه شاعر با مخاطب منتقل کرد. اخوان شاعری نیست که درباره یک جهان سرد حرف بزند؛ او شاعری است که زبانش در جهان سرد شکل گرفته است.
«زمستان» را سالهاست بهسادگی استعارهای از فضای سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد میخوانیم؛ و البته چنین خوانشی بیراه نیست، اما تمام ماجرا هم نیست. نبوغ اخوان در این نیست که سرما را نماد خفقان کرده؛ در این است که خفقان را به ساختار زبان برده است. در شعر او، مشکل فقط این نیست که کسی اجازه حرف زدن ندارد؛ مسئله عمیقتر است: حتی وقتی سخن گفته میشود، راهی برای رسیدن آن به دیگری وجود ندارد. سلام بیپاسخ میماند، صدا در خلأ فرو میرود، انتظار به دیدار نمیانجامد و خبر الزاماً به کنش منتهی نمیشود. اخوان در واقع نوعی «شکست ارتباط» را به ماده شعری تبدیل میکند. اگر بخواهیم با زبان نظریه ادبی سخن بگوییم، در شعر او اختلال ارتباطی دیگر صرفاً مضمون نیست، بلکه در سطح فرم بازتولید میشود. جملهها مکث میکنند، خطابها بیپاسخ میمانند، روایتها به گذشته بازمیگردند و فعلها بارها به جای تحقق، در وضعیت انتظار و امکان باقی میمانند. شعر اخوان درباره خفقان نیست؛ شعر خودش گاهی نفستنگ میشود.
اینجا باید به یکی از ویژگیهای شگفت شعر اخوان توجه کرد که کمتر از آن سخن گفته شده است: اهمیت «فعل». در شعر او فعل، برخلاف شعر حماسی کلاسیک، همیشه حامل قدرت نیست. «آمدن» بارها به انتظار آمدن تبدیل میشود، «رسیدن» در آستانه رسیدن متوقف میماند، «گفتن» الزاماً به «شنیدهشدن» نمیرسد و «خواستن» الزاماً جهان را تغییر نمیدهد. به همین دلیل میتوان گفت اخوان یکی از نخستین شاعران فارسی است که شکست تاریخی را تا سطح دستور زبان پایین میآورد. قهرمان او سخن میگوید اما سخنش جهان را تغییر نمیدهد. این نکته اهمیت فراوانی دارد، زیرا در شعر حماسی، فعل معمولاً فعل قدرت است: میآید، میکشد، میگیرد، میبرد، فتح میکند. اما در جهان اخوان، فعل اغلب فرسوده، گذشته، منفی، معلق یا ناتمام است. قهرمان از جنس رستم نیست؛ بیشتر شبیه کسی است که پس از پایان نبرد، کنار میدان ایستاده و دارد درباره آنچه دیگر نمیتوان تغییر داد حرف میزند. از همینجاست که اخوان به جای آنکه صرفاً شاعر «شکست» باشد، شاعر «پس از شکست» میشود.
شاید به همین دلیل زمان در شعر او حرکت نمیکند؛ رسوب میکند. گذشته در شعر اخوان پشت سر ما نیست، روی دوش ماست. او گذشته را به یاد نمیآورد؛ گذشته را به اکنون تحمیل میکند. اینجاست که استفاده او از فردوسی، شاهنامه و اسطوره را باید از قرائتهای ساده ایرانگرایانه جدا کرد. اخوان اسطوره را برای بازسازی گذشته به کار نمیگیرد؛ آن را به محکمه اکنون میآورد. «آخر شاهنامه» از همین جهت عنوانی بسیار دقیق و حتی بیرحمانه است: اخوان نمیگوید شاهنامه دوباره آغاز خواهد شد؛ میگوید به «آخر» آن رسیدهایم. این تفاوت، تفاوت میان حماسه و تراژدی است. فردوسی در جهان اخوان دیگر صرفاً شاعر پهلوانی نیست؛ شاهدی است که از گذشته آمده تا فقر اکنون را نشان دهد. شاهنامه در شعر اخوان به یک «بینامتنیت سوگوارانه» تبدیل میشود؛ گذشته وارد متن میشود، اما نمیتواند اکنون را نجات دهد. قهرمانان قدیمی بازمیگردند، اما قدرت خود را همراه نیاوردهاند. از آنان تنها نام مانده است؛ و نام، آخرین شکل حضور چیزی است که دیگر وجود ندارد.
از همین منظر، اخوان شاعر غیاب است. اگر بخواهیم تمام دستگاه شعری او را در یک مفهوم جمع کنیم، شاید «غیاب» حتی از «شکست» دقیقتر باشد. شکست یعنی چیزی بوده و از دست رفته؛ غیاب یعنی چیزی که باید میبود، نیست. در شعر اخوان، جای خالی به اندازه حضور اهمیت دارد. در، بسته است؛ راه، بیرهگذر است؛ یار نمیآید؛ پیام به مقصد نمیرسد؛ قهرمان غایب است؛ مخاطب معلوم نیست کجاست و آینده بیشتر شبیه یک احتمال مرده است تا یک افق. اینجا اخوان نوعی «بلاغت غیاب» میسازد؛ یعنی به جای آنکه فقط با تصویر چیزهای موجود شعر بسازد، از نبودن آنها تصویر میآفریند.
Post #5603
475
Forwarded from ✍️ مصادره به متن ...