گاهی آدم از تکرار یک اشتباه بیشتر از خودِ اشتباه آسیب میبینه؛
از اینکه میفهمه دردش دیده شده،
دربارهش حرف زده شده،
حتی شاید براش عذرخواهی هم شده،
اما با این حال،
چیزی تغییر نکرده.
اونجاست که کمکم به این فکر میافته که شاید مسئله،
نفهمیدن نیست؛
شاید چیزی که برای من اینهمه اهمیت داره،
برای تو اونقدر اهمیت نداره که بخوای به خاطرش رفتارت رو تغییر بدی.
و من نمیخوام هر بار برای اینکه مطمئن بشم دوستم داری،
مجبور باشم از چیزی که آزارم میده حرف بزنم.
نمیخوام برای حفظ یک رابطه،
مدام از آرامش خودم هزینه کنم و بعد خودم رو بابت حساس بودن سرزنش کنم.
نمیخوام به جایی برسم که برای پذیرفتن رفتارهایی که قلبم رو میشکنن،
اسم عشق رو روی تحمل کردن بذارم.
شاید آدمی که دوست داره،
بارها فرصت بده؛
اما فرصت دادن با نادیده گرفتنِ بیپایان فرق داره.
بخشیدن به این معنا نیست که اتفاقی نیفتاده،
و موندن هم همیشه به این معنا نیست که همهچیز خوبه.
گاهی آدم میمونه چون هنوز امیدوارِ،
چون هنوز چیزی برای نجات دادن میبینه؛
اما این امید هم اگر مدام بیپاسخ بمونه،
بالاخره فرسوده میشه.
و شاید یک روز،
وقتی دیگه حرفی نمیزنم،
وقتی دیگه برای تغییر چیزی تلاش نمیکنم،
وقتی رفتارهایی که روزی دلم رو میشکستن،
دیگه حتی باعث بحث هم نمیشن،
فکر کنی بالاخره پذیرفتم و باهاشون کنار اومدم؛
درحالیکه شاید فقط دیگه نتونسته باشم بین چیزی که از عشق انتظار داشتم و چیزی که از این رابطه تجربه کردم،
ارتباطی پیدا کنم.
چون آدم همیشه وقتی دست از تلاش میکشه که دیگه دوست نداره،
نمیره؛
گاهی وقتی دست از تلاش میکشه که مدتها دوست داشته،
بارها گفته،
بارها بخشیده و بارها امیدوار مونده،
اما دیگه نمیدونه چطور باید به خودش ثابت کنه که این همه درد،
قراره بالاخره به جایی برسه.
و من فکر میکنم تلخترین شکلِ ناامیدی،
از دست دادنِ علاقه نیست؛
اینه که هنوز علاقه داشته باشی،
اما دیگه نتونی به احساسی که قراره پشتش مراقبت و صداقت و تغییر باشه،
اعتماد کنی.
در نهایت،
هیچکس از کسی که دوستش داره انتظار نداره هرگز اشتباه نکنه؛
فقط دلش میخواد وقتی میگه
«این کار من رو میشکنه»،
دوست داشتنش دلیلی بشه برای اینکه آن کار را دوباره و دوباره تکرار نکنه...
نگار_جوادزاده