حال در این روزها، که تنها زنده ماندهایم و خبری از زندگی نیست، و گاه حتی نسبت به زندهماندنمان نیز شرم داریم، جان و روان همهی ما در ترومایی جمعی ریشه دوانده است، برگهای زرد و پژمردهمان نشان از سرمای در آغوش گرفتن جسم بیجان عزیزانمان دارد.
آنها که روزی نفس گرمشان ابرهایی در دل آسمان زمستان بودند، آنهایی که آرزوهایشان سقفی نداشت و هر لحظه برایش میجنگیدند، آنها که صدای خندهها و گریههایشان هنوز در گوشمان نجوا میکند، عزیزتر از جانهایی که هر کدام خاطرهای شیرین را، در جایی نهچندان غریب به ما هدیه دادهاند، آنها که هنوز جوهر دستخطشان بر روی کاغذ خشک نشده، آن هزاران آرزو و خیال، خاطرات تلخ و شیرین، اشک و لبخندها، آن هزاران جان عزیزی که به خون شسته شد، حال چیزی جز اعدادی مبهم و بیمعنی در اخبار نیستند، اعدادی که برای بیانی راحتتر در زبان، رُند میشوند.
اعدادی که ارزش جان آدمی را به یکباره از بین میبرد و آن را به رقمی سرد و بیروح بدل میسازد. در این میان احساسی از اندوه و خشم جریان دارد، نفسهایمان از مرگ پر و خالی میشوند و فقدان، فراتر از مرگی طبیعی ظاهر میشود تا بتوانیم مرهم بر زخم خود بگذاریم و آن را سرنوشت بشریت خطاب کنیم. حال ما با سوگی سرشار از خشم، ناعدالتی، ابهام، و ناامنی رها شدهایم...
مراقب خودت باش، از معدود جملات معنادار درعین بیمعنایی این روزهاست، عشق، محبت، و نگرانی خالصانه در آن نهفته است چرا که در چنین شبهایی تنها این ما هستیم که میتوانیم مراقب خودمان باشیم. ما در این غم، باهمیم و تنهاییم.
تقدیر که بر کشتنت آزرم نداشت
بر حسن و جوانیت دلِ نرم نداشت
اندر عجبم ز جانستان کز چو تویی
جان بستد و از جمال تو شرم نداشت
"رودکی"
✍🏻سوگواری از میان سوگواران ایران، نشریهی ریشه.کانال تلگرام نشریه | کانال تلگرام انجمن علمی مشاوره