بس کن دلِ دیوانه، او یارِ دگر دارد
از روزِ نخستین هم، سودایِ دگر دارد
آن مست که آمد، زد دستی به دل و بگذشت
مست آمد و مست هم رفت، انگار خبر دارد
دل را به چه امیدی بستیم به آن چشمش؟
او از سرِ آغازش، دل در گروِ مَهرُخی دارد
این قصه مگر پایان، جز دردِ دگر دارد؟
پس بگذر و بگذارش، که او هفترنگ دارد
دل، قصهٔ او بس کن، که وفا کم دارد
هرکس که دو دل باشد، آخر دلِ دگر دارد
#ریحان
Post #81
157
- 😢 1