داشتم به دوستم میگفتم؛
هر بار که عزیزی را از دست میدهیم،
انگار تکهای از قلبمان را هم با او از دست میدهیم.
هر غم بزرگی که به قلبمان میخورد،
بخشی از ما را با خودش میبرد.
اگر یک روز بنشینیم و رنجهایمان را بشماریم،
شاید بفهمیم چرا اینقدر عوض شدهایم؛
چرا دیگر مثل قبل ذوق نمیکنیم،
دل نمیبندیم،
و برای بعضی آدمها حتی تلاشی برای ماندن نمیکنیم.
آدمها وقتی زیاد رنج میکشند،
یک روز به بیحسی میرسند.
نه اینکه دیگر احساس نداشته باشند؛
نه...
فقط دیگر دلشان، مثل قبل، جا ندارد.
آنقدر از آن کم شده
که حالا فقط یک تکهی کوچک باقی مانده؛
و خب...
آدم وقتی فقط یک تکهی کوچک از قلبش را برای خودش نگه داشته،
دیگر آن را به دست هر کسی نمیدهد.
Post #72
16
- ❤ 1