🅾️ از بورژوازی تا «شیادی»: بررسی انتقادی استدلالهای موسی غنینژاد دربارهٔ فوکو (۲)
✍️ حمیدرضا سعادت نیاکی
گفتار غنینژاد دربارهٔ #فوکو سه مسیر استدلالی اصلی را درهم میآمیزد: نخست، تصویری از پروژهٔ فوکو بهمثابهٔ نقد سلطۀ بورژوازی و نهادهای آن؛ دوم، استدلالی که از موقعیت ممتاز نهادی فوکو و امکان نقدکردن او نتیجهای علیه تحلیل وی از مناسبات قدرت میگیرد؛ و سوم، تبیینی زندگینامهای که از تجربۀ همجنسگرایی و نیز رابطۀ جنسی و عاطفی با مردان («همجنسبازی» به تعبیر غنینژاد) و فشار اجتماعی به انگیزۀ «انتقام»، از آن به ساختن یک دستگاه فکری و سرانجام به وصف «شیادی» میرسد.
هر سه مسیر، در شکلِ حداکثری و پرادعایی که در این گفتار به خود گرفتهاند، با مشکل مواجهاند، هرچند برخی مقدمات محدود آنها قابل حفظ است.
نخستین مسئله، نحوۀ بازنمایی خود پروژهٔ فوکو است. غنینژاد «داستان» فوکو را چنین صورتبندی میکند که بورژوازی سلطه دارد، نهادهای سلطه میسازد و این نهادها در اندیشه و فرهنگ مانع نقد منطق بورژوایی میشوند. اینچنین نیست که این تصویر کاملاً فاقد تماس با برخی عناصر واقعی در تحلیلهای فوکو باشد. بورژوازی، هژمونی، سلطۀ طبقاتی، نهادها و فناوریهای قدرت در برخی تحلیلهای او واقعاً اهمیت دارند.
مشکل از جایی آغاز میشود که این هستهٔ محدود به صورتبندی عمومی کل پروژه تبدیل میشود. از اینکه بورژوازی، طبقه و نهادهای قدرت در برخی تحلیلهای
فوکو حضور و اهمیت دارند، نمیتوان نتیجه گرفت که محور اصلی اندیشۀ او همان «نقد سلطۀ بورژوایی» است یا اینکه ساختار عمومی پروژهٔ او را میتوان در قالب «بورژوازی نهادهایی ایجاد میکند که اندیشۀ انتقادی را مهار میکنند» خلاصه کرد. به بیان دیگر، آنچه در سخن غنینژاد بهعنوان «داستان فوکو» معرفی میشود، از حیث دامنه پُرادعاتر از مقداری است که قابل حفظ است.
این مسئله مستقیماً بر استدلال دوم اثر میگذارد. غنینژاد بر این واقعیت تکیه میکند که فوکو در Collège de France صاحب کرسی بود، آزادانه سخن میگفت و درعینحال خود را در موضع نقد قرار میداد. پرسش رتوریکی «تو که آزادانه هرچی دوس داشتی میگفتی!» قرار است نشان دهد که میان موقعیت واقعی فوکو و سخنان او دربارهٔ قدرت و سلطه ناسازگاریای وجود دارد، اما این استنتاج فقط با یک مقدمۀ اضافی کار میکند: اینکه اگر مناسبات قدرت به معنای مورد بحث فوکو وجود داشته باشند، باید امکان نقد، مخالفت یا مقاومت را برای کسی چون خود او ناممکن یا با آن ناسازگار کنند. بدون این مقدمه، از قرارداشتن یک منتقد در موقعیتی ممتاز و امکان سخنگفتن او هیچ نتیجهای علیه وجود مناسبات قدرت حاصل نمیشود.
این مقدمۀ ضمنی نیز قابل دفاع نیست. در صورتبندی مورد بحث از مناسبات قدرت (power relations)، امکان کنش متفاوت، امتناع و مقاومت با وجود مناسبات قدرت سازگار است. بنابراین صرف اینکه فوکو میتوانست از درون یک نهاد معتبر نقد کند، فینفسه نشان نمیدهد که مناسبات قدرتی که دربارهٔ آنها سخن میگوید وجود ندارند یا تحلیل او از آنها بیاعتبار است. مشاهدۀ غنینژاد دربارهٔ جمعشدن موقعیت نهادی ممتاز و موضع انتقادی در یک شخص میتواند بهعنوان یک مشاهده باقی بماند، اما نتیجۀ انتقادیای که از آن گرفته میشود از خود این مشاهده حاصل نمیشود.
سومین بخش گفتار، تبیین زندگینامهای آن است. غنینژاد از این مبدأ حرکت میکند که انسانها ممکن است حرفها و دغدغههایی داشته باشند که از زندگی واقعی آنان نشأت گرفته باشد. در مورد فوکو نیز میان تجربۀ همجنسگرایانهٔ او و برخی علایق، حساسیتها یا پرسشهای فکریاش میتوان پیوندی محدود را پذیرفت. بنابراین اصل واردکردن زندگی شخصی به فهم برخی علایق فکری بهخودیِخود ناموجه نیست، اما این مقدار بسیار ضعیفتر از نتیجهای است که گفتار از آن میگیرد. از اینکه یک تجربۀ شخصی در شکلگیری برخی مسائل یا حساسیتهای فکری نقش داشته باشد، نمیتوان نتیجه گرفت که آن تجربه منشأ اصلی جهتگیری فکری یک متفکر یا منشأ کل دستگاه نظری او بوده است. مهمتر از آن، از این پیوند محدود نمیتوان به این ادعا جهش کرد که فوکو به سبب فشار مرتبط با همجنسگرایی قصد «انتقام از جامعه» را داشته و پروژهٔ فکری خود را برای این غرض ساخته است. برای این انتساب مشخص، یعنی زنجیرۀ «فشار ناشی از همجنسگرایی - انگیزۀ انتقام -ساخت دستگاه فکری برای انتقام»، پشتوانۀ کافی احراز نشده است. به همین ترتیب، تعبیر جمعی غنینژاد که «اینو من نمیگم، زندگینامهنویسا میگن» نیز پشتوانۀ کافی ندارد. دقت در حدود این حکم ضروری است، بهعبارتی، این انتساب مشخص، با قوتی که در گفتار آمده، تثبیت نشده است.
ادامه دارد...
⚛️ @ReverseMatrix | هنر آگاهانه زیستن
Post #667
525
- 👍 5
- 👎 1