حتی اگر همهچیز بیمعنی باشد، بپر وسطِ صحنه؛ نقشِ خودت را با تمامِ وجود بازی کن. عرق بریز، بخند، سنگِ سیزیف را هزار بارِ دیگر بالا ببر، و آنگاه که دوباره غلتید پایین، لبخند بزن و بگو: «میدانم، فردا هم سنگ فرو خواهد غلتید.» اما همین دانستن و ادامه دادن، خودِ پیروزی است.
●اما من به شوپنهاور نزدیکترم — آن تیرهبینِ فرانکفورتی که باور داشت: جهان، نه فقط پوچ، بلکه شرور است. ما عروسکهایی هستیم در چنگِ ارادهای کور؛ میرقصاند و سرانجام — بیهیچ معنا — پرتمان میکند گوشهی صحنه.
◆پس من سنگِ سیزیف را زمین گذاشتم — نه از خستگی، از هوشیاری. و اکنون، آن فقط تکهسنگیست رها در دامنه، و من بر قلهای ایستادهام، رو به افقی تهی. خورشیدِ الجزایرِ کامو غروب کرده است، و من دیگر چشمانتظارِ طلوعِ فردا نیستم.
●شوپنهاور به من آموخت: «درد، از خواستن میآید.» و من خواستن را کُشتم — نه با تیغ، که با یک نفسِ عمیق و خاموش.
◆اگر روزی کامو از دور صدایم بزند و بگوید: «بیا، دوباره بازی کنیم!» من فقط سر تکان میدهم، آرام و بیکینه — چرا که پرده، برای من، مدتهاست پایین آمده است.
●با این همه، کامو را دوست دارم. تلاشِ انسانیاش برای شاد بودن در دلِ پوچی، دلم را گرم میکند. اما من ترجیح میدهم در سکوتِ شوپنهاوری بمانم — آنجا که میل خاموش است و درد، از هستی رخت برمیبندد. و اگر گاهی لبخند میزنم، نه از شادیست،
بلکه از پذیرشِ حقیقتی کهن:
«جهان، بدذات است.»
✍️اُمید شجاعی بیرانوند
#آلبرکامو #فلسفه
⚛️ @ReverseMatrix