Post #546
202 Mar 7, 2026, 02:29 UTC بیم است که سودایت دیوانه کند ما را در شهر به بدنامی افسانه کند ما را من می زدۀ دوشم شاید که خیال تو امروز به یک ساغر مستانه کند ما را بهر تو ز عقل و دین بیگانه شدم آری ترسم که غمت از جان بیگانه کند ما را در هجر چنان گشتم ناچیز که گر خواهد زلفت به سر یک مو در شانه کند ما را زان سلسلۀ گیسو منشور نجاتم ده زان پیش که زنجیرت دیوانه کند ما را #امیرخسرو_دهلوی "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #545
180 Mar 7, 2026, 02:29 UTC من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم بیا ای چشمِ روشنبین که خورشیدی عجب زادم ز هر چاکِ گریبانم چراغی تازه میتابد که در پیراهنِ خود آذرخشآسا درافتادم چو از هر ذرهٔ من آفتابی نو به چرخ آمد چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم؟ تنم افتاده خونین زیرِ این آوارِ شب، اما دری زین دخمه سوی خانهٔ خورشید بگشادم الا ای صبحِ آزادی! به یاد آور در آن شادی کزین شبهای ناباور مَنَت آواز میدادم در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخَت خالی به دل میدیدمت، وز جان سلامت میفرستادم سزد کز خونِ من نقشی برآرد لعلِ پیروزت که من بر دُرجِ دل، مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم به جز دامِ سَرِ زلفت که آرامِ دلِ سایهست به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم #سایه "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #544
142 Mar 7, 2026, 02:29 UTC دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است چاره کن درد کسی کز همه ناچارتر است من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن که ز مژگان سیاه تو نگونسارتر است گر تواَش وعدهٔ دیدار ندادی امشب پس چرا دیدهٔ من از همه بیدارتر است طوطی اَر پستهٔ خندان تو بیند گوید که ز تَنگ شکر این پسته شکربارتر است هر گرفتار که در بند تو می نالد زار می برد حسرت صیدی که گرفتارتر است به هوای تو عزیزان همه خارند، اما گل به سودای رخت از همهکس خوارتر است گر کشانند به یک سلسله طراران را طرهٔ پرشکنت از همه طرارتر است گر نشانند به یک دایره عیاران را چشم مردمفکنت از همه عیارتر است گر گشایند بتان دفتر مکاری را بت حیلتگر من از همه مکارتر است عقل پرسید که دشوارتر از کشتن چیست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است تیشه بر سر زد و پا از در شیرین نکشید کوه کن بر در عشق از همه پادارتر است در همه شهر ندیدهست کسی مستی من زان که مست می عشق از همه هشیارتر است دوش آن صفزده مژگان به فروغی میگفت که دم خنجر شاه از همه خونخوارتر است سر شاهان جوان بخت ملک ناصر دین که به شاهنشهی از جمله سزاوارتر است #فروغی "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #543
117 Mar 7, 2026, 02:29 UTC آن لحظهها جوانی ما بود آن لحظهها که روح در آنها مثلِ نگاهِ آهوی کوهی بر دشت و بر گریوه رها بود زان لحظهها چهگونه توانیم جز با درود و تلخیِ بدرود یاد کرد آن لحظهها که خوبترینها از سالهای عُمرِ خدا بود آن لحظهها جوانیِ ما بود #شفیعی_کدکنی "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #542
96 Mar 7, 2026, 02:29 UTC ای کاش که جای آرمیدن بودی یا این ره دور را رسیدن بودی یا از پس صدهزار سال از دل خاک چون سبزه امید بردمیدن بودی #خیام "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #541
88 Mar 7, 2026, 02:29 UTC یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد مِن بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بیفایده میبیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بیتو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمیگنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم #سعدی "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #540
75 Mar 7, 2026, 02:29 UTC دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران دو خوابآلوده بربودند عقل از دست بیداران نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندی ز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران گرم با صالحان بیدوست فردا در بهشت آرند همان بهتر که در دوزخ کنندم با گنهکاران چه بوی است این که عقل از من ببرد و صبر و هشیاری ندانم باغ فردوس است یا بازار عطاران تو با این مردم کوتهنظر در چاه کنعانی به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران الا ای باد شبگیری بگوی آن ماه مجلس را تو آزادی و خلقی در غم رویت گرفتاران گر آن عیار شهرآشوب روزی حال من پرسد بگو خوابش نمیگیرد به شب از دست عیاران گرت باری گذر باشد نگه با جانب ما کن نپندارم که بد باشد جزای خوبکرداران کسان گویند چون سعدی جفا دیدی تحول کن رها کن تا بمیرم بر سر کوی وفاداران #سعدی "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #539
69 Mar 7, 2026, 02:29 UTC خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش #خیام "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #538
68 Mar 7, 2026, 02:29 UTC هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفتهام این را و اگر نه کرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ هله خاموش که بیگفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند #مولانا "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #537
78 Mar 7, 2026, 02:29 UTC ﺩﻻ ﺩﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺍﺯ ﺷﺐ ﺳﺮﺩ ﭼﻮ ﺁﺗﺶ ﺳﺮ ﺯ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ گلرنگ ﻭ ﮔﻠﮕﻮﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﺷﺖ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ اﯾﻦ ﺧﻮﻥ ﻧﮕﺮ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺳﺤﺮ ﮐﺮﺩ ﭼﻪ ﺧﻨﺠﺮﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ دلها ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩ ز ﻫﺮ ﺧﻮﻥ ﺩﻟﯽ ﺳﺮﻭﯼ ﻗﺪ ﺍﻓﺮﺍﺷﺖ ﺯ ﻫﺮ ﺳﺮﻭﯼ ﺗﺬﺭﻭﯼ ﻧﻐﻤﻪ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻭﺍﺯ ﺗﺬﺭﻭ ﺍﺳﺖ ﺩﻻ ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺩﮔﺎﺭ ﺧﻮﻥ ﺳﺮﻭ ﺍﺳﺖ #سایه "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #536
60 Mar 7, 2026, 02:29 UTC ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یک دم عمر را غنیمت شمریم فردا که از این دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سربهسریم #خیام "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #535
70 Mar 7, 2026, 02:29 UTC برخیز و مخور غم جهانِ گذران خوش باش و دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران #خیام "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #534
67 Mar 7, 2026, 02:29 UTC امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چلهٔ این کهنه کمان است از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابهفشان است ای کوه! تو فریاد من امروز شنیدی دردیست در این سینه که همزاد جهان است از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند یا رب چقدر فاصلهٔ دست و زبان است خون میچکد از دیده در این کنج صبوری این صبر که من میکنم افشردن جان است از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود گنجیست که اندر قدم راهروان است #سایه "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #533
78 Mar 7, 2026, 02:29 UTC دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین #حافظ "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #532
104 Mar 7, 2026, 02:29 UTC اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکنآباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرینکار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنیست به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پردهٔ عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را #حافظ "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #531
106 Mar 7, 2026, 02:29 UTC برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافلهسالار خراب است اینجا خبر از پیشرو و بازپسی نیست تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر میخورم اما آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام جای تو خالی است فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همهٔ بودن ما جز هوسی نیست #سایه "شعرخوانی ۵۱ ام ۰۴/۱۲/۱۵"
Post #530
306 Jan 26, 2026, 20:25 UTC به قطرهقطرهٔ این موج خون که راه افتاد نصیب تکتکتان موج درد و محنت باد نه دشمنان شریفی، که دشمنِ شرفید مجالِ موعظه تنگ و دهانِ یاوه گشاد وحوشِ بیسروپایید و لاابالی و رذل شریک و ملعبه و جیرهخوارِ این بیداد به خونِ خلق درآمیخت لقمههای شما بسا که نطفهٔتان غرق شبهه شد ایجاد اگرچه شانهٔ ضحاک گشته آخورتان اگرچه عدلِ علیتان به ظلم شد آباد جهان همیشه به کام شما نمیماند یقین که دامنتان را بگیرد این فریاد از آتشی که به دلهاست شعله سر بزند بنای کاخ شرارت بسوزد از بنیاد نشانِ تخت ستم میرود به باد امّا ملازمان ستمگر نمیروند از یاد #گمنام