«قلم در کف، سخنها یکبهیک در سینه زندانی
چه بنویسم؟ چه گویم جز پریشانی، پریشانی...»
قریب به دو هفته بود. پر از آشوب، پر از امید، پر از دلتنگی، پر از ترس.
ترس جان دادن؟ نه آنچنان!
اما ترس از دست دادن؟
امان از ترس از دست دادن.
تلنگر بزرگی بود تا به ما یادآوری شود که چقدر دلبستهٔ خانههایمان هستیم. و البته که خانه مفهومی فرای این دیوارها و پنجرههاست! هرآنچه در کنارش احساس امنیت میکنیم خانهٔ ماست. بله! آدمهای امن زندگیمان خانهٔ ما هستند.
سایهٔ پدر، دامان مادر، آغوش دوست، و البته همین دیوارها و پنجرهها، همین سقفی که بر سرمان است و تمام خاطراتی که زیر این سقف برایمان رقم خورده خانهٔ ما هستند.
در این میان، شاید گفتنیهای ناگفتهای مانده باشد که حاجت به بیانشان باشد.
پس از شما میخواهیم در این لینک برایمان بنویسید از آنچه در آن روزهای سخت دور از "خانه" بر شما گذشت.
@Rayanesh_CE
Post #745
2.04K