#گزیده_کتاب
بخش دوم
🔸این مرد متفکر به آهستگی به راه خود میرفت و از خود میپرسید « تو از آن تعالیم در جستجوی چه بودی و از معلمین چه میخواستی؟ و علی رغم آنکه بسیاری از چیزها را به تو آموختند چه چیزی را نتوانستند به تو بیاموزند؟». سیذارتا در این باره به فکر فرو رفت و با خود گفت « که آن نفس بود که من در طلب شناختن کیفیت و چگونگی آن بود. میخواستم که خود را از چنگال نفس رهائی بخشم و مسخرش کنم. ولی موفق به تسخیرش نشدم، فقط توانستم او را بفریبم. فقط توانستم از او بگریزم. فقط توانستم که از وی چهره بپوشانم. به راستی که هیچ چیز در جهان تا بدین حد و اندازه افکار مرا به خود مشغول نساخته است. و از این معما که «من» نیز زندگی میکنم «من» تنها بوده و از سایرین جدا و مختلفم «من» سیذارتا میباشم سردر نیاوردهام. از سیذارتا چیزی نمیدانم. و بلکه از هیچ چیز دیگر در جهان تا بدین حد بی اطلاع نیستم».
این مرد متفکر به راه خود میرفت بغتتا صامت ایستاد. افکارش وی را تحت استیلای خود درآورده بودند و از هرفکری فکر دیگری سرچشمه میگرفت. علت این را که چرا راجع به خود راجع به سیذارتا چیزی نمیدانست و چرا سیذارتا نسبت به وی بیگانه و ناآشنا بود دریافت. وی دید که علت آن تنها یک چیز و آن ترس وی از خودش میباشد...
🔹سیذارتا-هرمان هسه
(محمدامین سالارکیا)
🔸گفت: «دست به کار شو، پیرمرد.» یک جرعه بسیار کوچک آب نوشید. «حالا که جنگ تمام شد خیلی حمالی مونده که باید بکنی.»
🔹پیرمرد و دریا-ارنوست همینگوی
(عرفان فرهادی)
شما هم گزیده کتاب های پیشنهادی خودتان را برای ما بفرستید.
#نمایشگاه_کتاب
#روزی_۳۴_صفحه_کتاب_بخوانیم
Post #251
707
رایانش 🔸 همچنان کتاب و کتابخوانی! 🔹نمایشگاه کتاب، بهانهی خوبیه که گزیدههایی از کتابهایی که از خوندنشون لذت بردیم رو با هم به اشتراک بذاریم و حس خوبشون رو به همدیگه منتقل کنیم! 🔸 اگر دوست داشتی، میتونی یک پاراگراف یا یک جمله از کتاب مورد علاقهت رو این جا…