«داشتم کد نسخه را روی خلاصه پروندهاش یادداشت میکردم که احساس کردم چیزی محکم به سرم اصابت کرد!
سرم را که بالا آوردم دیدم پاکت آبمیوهای روی ایستگاه پرستاری افتاده.
سریع به راهرو نگاه کردم؛
هیچکس نبود.
مگر میشود؟ پس این پاکت آبمیوه از آسمان آمده؟
ناگهان دیدم چیزی پایم را لمس میکند...»
🎼کاری از تیم پادکست رَدِفَردا
@Radefarda