« اونروز استاد سختگیری سر راند بود،
تخت یادگاری، چهارمین تختِ یک اتاق شش نفره بود؛ که حال هر کدام بهتر از دیگری نبود.
به تخت چهار رسیدم،
سختی نفس کشیدنش دیده میشد.
به خودم گفتم:«چرا زودتر اینتوبه نمیشه؟»
تو این فکرا بودم که تنفس قطع شد؛
چشم ها به سقف خیره شد...»
🎼 کاری از تیم پادکست رَدِفَردا