زندگی صحنهٔ یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمهٔ خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست؛
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
بشکفد بار دگر لالهٔ رنگین مراد،
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده، آغاز شود.
روزگار دگری هست و بهاران دگر.
شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بیجان شب و روز،
بیخبر از همه، خندان باشیم
بیغمی درد بزرگی است،
که دور از ما باد!
یاد تو، قطره قطره میچکد از چشمم
روی تو ، رفته رفته میرود از یادم
نه برکه، نه رود
مرا بسوزانید و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا برافشانی
نه در برکه، نه در رود:
که خسته شدم از کرانههای سنگواره و از مرزهای مسدود..
#ژاله_اصفهانی
@RaazNey
Post #1839
130