💌 داستان کوتاه: "باران که میبارید..."
باران که میبارید، همیشه میگفت:
«خدا داره حرف دلمو میزنه…»
من میخندیدم، اون جدی میگفت:
«بارون یعنی دلتنگیِ قشنگ.»
اون رفت، بیخداحافظ.
فقط یه پیام گذاشت:
«ببخش اگه روزی دلم خسته شد،
تو هیچ وقت مقصر نبودی…»
ماهها گذشت.
یه شب، درست همون ساعتی که همیشه پیام میداد،
گوشی لرزید… شمارهش بود!
دستم لرزید، جواب ندادم. فقط نگاه کردم به صفحه.
پیامش اومد:
«میدونی؟ هنوزم وقتی بارون میباره،
اسم تورو صدا میکنم.»
اشکاش افتاد روی صفحه،
صدا زدنش دیگه فایده نداشت...
اون شب مادرش زنگ زد،
گفت: «دخترم دیشب تو تصادف رفت…
گوشیش دستشه هنوز… شاید منتظر جوابت بود.»
از اون شب، هر وقت بارون میاد،
منم آروم میگم:
«خدا داره حرف دلمو میزنه…» 🌧️💔
@qesare
Post #920
1.47K

- ❤ 4