هر روز ساعت پنج و بیست دقیقه، نیلوفر از ایستگاه اتوبوس روبهروی کتابفروشی عبور میکرد. 🚌 و هر روز، مرد جوانی با پیراهن سفید پشت ویترین کتابفروشی ایستاده بود و کتابها را مرتب میکرد. 📚
نه نیلوفر اسم او را میدانست، نه او اسم نیلوفر را.
اما بعد از چند ماه، چیزهایی از هم میدانستند که شاید بعضی آدمها بعد از سالها هم از یکدیگر نمیفهمند. مرد جوان میدانست نیلوفر روزهای بارانی چتر نمیآورد. 🌧️ نیلوفر میدانست او وقتی خسته است، عینکش را روی سرش میگذارد. مرد جوان میدانست پنجشنبهها نیلوفر دیرتر میآید. و نیلوفر فهمیده بود هر وقت اتوبوسش میرسد، مرد جوان برای چند ثانیه دست از کار میکشد.
هیچکدام چیزی نمیگفتند.
تا اینکه یک عصر زمستانی، نیلوفر جلوی کتابفروشی ایستاد. ❄️
مرد جوان با تعجب در را باز کرد.
نیلوفر گفت:
«یه کتاب میخواستم.»
پرسید:
«چه کتابی؟»
نیلوفر چند لحظه سکوت کرد و گفت:
«نمیدونم… یه داستان عاشقانه که آخرش آدمها حرفشونو قبل از اینکه دیر بشه، بزنن.» 💌
مرد جوان لبخند زد. 😊
از پشت پیشخوان کتاب کوچکی برداشت و به سمتش گرفت.
داخل صفحه اول، با دستخطی مرتب نوشته بود:
«من علی هستم. سه ماهه منتظرم یک روز اتوبوست دیر برسه.»
نیلوفر جمله را خواند، سرش را بالا آورد و خندید. 😂
بیرون، اتوبوس ساعت پنج و بیست از جلوی ایستگاه گذشت.
و برای اولین بار، نیلوفر سوارش نشد.
@qesare
Post #1036
163