مارسيا (1989) ضمن بررسي ها و درمان بيماران رواني به اين نکته دست يافت که آشفتگي هويت داراي يک جوهر داده نبوده و بايد مورد تجديدنظر قرار گيرد. وي آشفتگي هويت را شامل چهار گروه زير مي داند:
1- تجربه خود و اختلال شخصيت مرزي: مارسيا ويژگيهاي گروه اول آشفتگي هويت را معادل سندرم سازمان يافتگي شخصيت مرزي که توسط گرنبرگ (1987) و کوهاتز(1987) مطرح مي شود، مي داند که عبارت است از "تاخير تحولي در شکل گيري خود يکپارچه".
2- آشفتگي بي تفاوتي: دومين نوع آشفتگي هويت را در کساني مشاهده مي کنيم که عليرغم برخورداري از خزانه مهارت هاي بين فردي، قادر به انتخاب شغل و سرمايه گذاري رواني نسبت به يک چارچوپ ايدئولوژيک نيستند.
3- آشفتگي سازگاري فرهنگي: در چنين حالتي فرد شرايط و توانايي هاي لازم براي کسب موفقيت آميز هويت يافتگي را دارد اما آشفتگي هويتي و نداشتن هويتي مشخصي براي جامعه اي که احساس تعهد، ضد ارزش محسوب مي شود نشانه سازگاري اجتماعي است.
4- آشفتگي تحولي: چهارمين نوع از آشفتگي هويت را آشفتگي تحولي تشکيل مي دهد. اين گروه از افراد از نظر ساختار شخصيت و نظام ارزشي امکان هويت يابي موفقيت را دارا مي باشند. اما موقتا و عمدا خود را از هويت يابي دورنگه داشته اند. اين افراد نه مانند افراد دچار بحران هويت درگير بحران اند و نه مانند گروه آشفته بي تفاوت مي باشند. آنها به جاي آنکه اقدام به کسب هويتي نارس کنند ترجيح مي دهند که امکان انتخاب را براي خودشان درآينده حفظ کنند.
Post #839
320